خیلی دیگه براتون از خودم گفتم . هنوز عماد هست
دوسش هم دارم.دوسم هم داره
اما مهر میره سربازی.نمیدونم وقتی بره باز با هم هستیم یا نه ؟ میره و میاد
راستی دیشب با توله سگ چت کردم
برام با سند تو آل فرستاده بود که : دلمان شدیداّ دوست دختر میخواهد . سامی هم دوست بدارد
یکی نیست بگه توله سگ . بی وجدان . بی همه چیز . بی ...
من که دهنم پاره ست هر چی برسه میگم اون دختر خاموش که دوستدارت بود .
دیونه معلومه از جنس اون حوس بازهایی که دلت هر روز هوس داره با یکی باشی
تو چت فکر کرد من دختر خاموشم ؟ بهم گفت گفتم نه !
گفت تو دخترخاله ی خنگشی ؟ بهم گفت گفتم نه !
گفت پس تو شقایقی گفتم نه . . .
فکر کنم اگر ادامه دار میشد اسم تموم دافوله هاشو یکی یکی میگفت
چه زود باخت . . . چه خزعبلات بزرگتر از دهنش میگوید
بهش گفتم چرا دختر خاموش نه ؟ گفت : دوستش نداشتم . خواستم از طریق او با عشق آشنا شوم
که نشد . کثافت بهش گفتم قیافه اش ؟ گفت بی ریخت . حالت بهم میخوره
با دختر خاموش از همه جا بی خبر چت کردم
او نیز دل خوشی از توله سگ نداشت گفت اول از روی مسخره بازی با او بود اما بعد اورا دوست داشت
عکسش را دیدم . خدا واقعا او را زیبا خلق کرده بود . موهای زیبا . چشمان زیبا . لبهای هوس انگیز
او واقعا فرشته است .
پس توله سگ ... نفهم ... بشین سر جات و اینقد قد قد اضافی نکن
من یه دخترم اما با همه دخترها فرق دارم من مثه اونا جلوی احساس گنگ یه پسر کم نمییارم
من پسرهای احمق و هوس بازی مثله توله سگ رو زود میشناسم
و اونا رو ک . س ام هم حساب نمیکنم
من سعی میکنم برام بشن آلت بازی ... سعی کردم توله سگ را نیز به بازی بگیرم اما نتونستم
یا اون زرنگ بود و یا من بد جلوه کردم کار خودم رو
باید بگم در ضمن از دختر خاموش متنفر بودم . ازش بدم مییاد
هی دختر خاموش فکر میکردم بد ریختی و بد هیکل
کلا با اسم وبلاگت حال نمیکنم و نخواهم کرد
چون دوست ندارم خاموش باشی
اما دختر خاموش قیافه ی بسیار زیبا ... هیکل خیلیل س.ک.س.ی دارد
دیگر از او متنفر نیستم
و اما توله ی مارقولیده جان مادرت دیگر احساسات لطیف دختران را به بازی نگیر
اخ که باز میخواهد یکی دیگر را اسکل کند مثه دختر خاموش
خواهشا دخترا اسکل نشن .
جانم به قربانتان
راستی وبلاگ جدید زدی ؟ چون تا دیشب با سامی بهم میگفتی دلم بغل میخواهد که اشک بریزم
اما اامروز با مترسک
پس توله سگه مترسک وبلاگ نو مبارک

چیه ؟ با خوندن نوشته هام ... سر گذشتم از من بدتون اومد
من ج . ن . د . ه نیستمممممممممممممم لعنتی ها
این سرگذشت من بود میدونین خیلیا بدتر از من هستن
هی تو سامی آره خود تو من میخوام مجهول بمونم
فقط همین دنیام همین وبس
ولی راستش بذار بگم چیزی نمیشه نه نه خفه شو دنیا دهنت رو ببند
ههه خر شدم ... این چه حرفی بود من زدم ؟ هیچی مسخره بود
هی تو مریمی . شیما یا نه اونایی که مییان دیوونه ها من تازه دختر خوبه هستم
بد اگه بیاد بنویسه اه چی میشه ؟ ؟ ؟ ؟
یه مرجان میشناسم به خیلی ها داده و میده
ک.و.ن داره قد هوا اینقد این لامممممممممسب رو داده که گنده شده
هفته ای ۷ روز میده البته حق داره مادر خرابه
مادرش رو اگه ببینی اقت میاد
زنیکه دماغ عملی . . .
به جز شوهرش با یهنفر ارتباط داره
جون حسن کچل جدی میگم
خوبه نوشتن بهم حال داد راستی دیروز رفتم خونه عماد اینها زدم تو پرش
گفت بخواب . . . نخوابیدم طفلی سیخ کرده بود اساسی ولی ناکام موند میگفت تا صبح
از درد کمر خوابش نبرده اشکال نداره . . . ولی جدی با همه دهاتیتش دوسش دارم
بهش گفتم عماد نه به تو . نه به خانواده ی تو
خندید گفت من از اونا جدام
گفته : دنیا اگه با کسی دیگه بریزین رو هم هرسه مون رو میکشک
حسابی کله خرههه شوخی نیسش که
بسه دیگه
لعنتی ... از این کلمه خوشم مییییاد اساسی
بای فظ
با چه خونه ای ربرو شدم درست برعکس متین بود یک خونه ی خیلی بی ریخت و جوات هر ۲ تا اتاق
داشتن که توش کامپیوتر بود و کمد دیواریهش در نداشت وای افتضاح بود و همچنین صندلی کامپیوتری
داشتم که حالم بهم میخورد هر فرش یک رنگ و موکتهای بریده بریده و رنگارنگ پرده های کثیف و پاره
مبل و این چیزا هم که بیا پایین داشتم از خجالت جلو زینب میمردم معلوم بود مامان شلخته ی دهاتی
داره فکر کنم کلاس عماد فقط قیافه ی خیلی قشنگش و سیئلوشون بود هیچ چیز دیگه برام قابل تحمل
نبود برامون چایی آورد وای هر لیوانی یک رنگ حتی دسته قندون هم شکسته بود و سینی شون هم
که بهتره نگم من که لب به چایی نزدم من و عماد رفتیم تو یک اتاق دیگه و یک زیرانداز با یک رویه خیلی
زشت پهن بود بهم گفت دراز بکش ولی من مقاومت کردم بالاخره منو خوابوند و خودش هم روم ...
کارش که تموم شد ... ریخت روی کمر و بدن من داشت حالم بهم میخورد اصلا نمیشد متین و عماد رو
مقایسه کرد سرش داد زدم گفت اه کثافت بدم مییاد اونم با دستمال کاغذی بدنم رو پاک کرد لباس
پوشیدم و با زینب رفتیم خونه حالم بد بود چون خونه شون خیلی ناجور بود و هم اون کارو کرد و اون
کثیفی ها رو ریخت روی بدن من ادامه دادیم و من ماهی ۳ - ۴ بار به عماد حال میدادم زینب با شهاب
قهر کرد و با یه عادل و جواد دوست شد منم تو اردیبهشت با عماد که دوست بودم ولی زیاد بهش علاقه
نداشتم با زینب رفتیم سرقرار و یک محمد بهم شماره داد باهاش آشنا شدم از من ۶ ماه کوچیکتر بود
دوسش داشتم اون چون بچه بود احساسات جالبی داشت تو ۱ ماهی که باهاش دوست بودم برام ۱۰ تا
هدیه گرفت و واقعا دوسم داشت اگه یه روز بهم زنگ نمیزد میخواست دیونه بشه برام نامه میداد و حدودا
یک چیزی بود مثل متین آخه مامان محمد هم آرایشگر معروفی بود نه به معروفی مامان متین
( ای بابا هرچی آرایشگره گیر من میوفته)بعد از دو هفته بهم گفت دنیا خیلی دوست دارم میخوام برام
صبر کنی من تورو واسه ازدواج میخوام و این چیزاها عماد هم بهم علاقه زیادی پیدا کرده بود و میگفت اگه
بفهمه با پسر دیگه ای رابطه دارم میده پرده مو بزنن و چون خیلی دوستای لاتی داشت منم میدونستم
که میتونه با محمد هم به خاطر سن کمش هم به خاطر عماد تموم کردم طفلی محمد چقدر گریه کرد
خیلی گناه داشت . الان که ماه مرداد هستیم من هنوز با عماد دوستم یعنی الان فقط با عماد دوستم
باهاش خونه میرم و کلی حال میکنیم با هم . البته من س..ک..س دوست ندارم خیلی ولی نمیخوام
عماد شهوتی که عقلش تو آلتشه رو از دست میدم من میگم خوشکله شما یه چیزی میشنوین خیلی
عماد رو امتحان کردم ولی پا نمیده من عماد رو دوسش دارم نه به اندازه ای که متین رو دوسش داشتم
راستی مامانم فهمید من با متین دوست بودم ولی نمیدونه خونه شون رفتم . الان عماد برام اس ام
اس داد من دوستش دارم اونم منو دوست داره که با هیچ دختری دوست نمیشه و بهم گفت چون خیلی
دوستم داره دیگه منو خونه نمیبره و شهوتش رو میذاره برای بعد ازدواج امیدوارم از عماد عزیزم شکست
نخورم تموم خوانواده ی عماد هم میدونن من و عماد دوستیم حتی فکر کنم به مامانش گفته منو رو
واسه ازدواج میخواد آخه مامانش برام از سوریه یک عالمه سوغاتی آورده و یکبار هم ناهار دعوتم کرده اند
البته من نرفتم ولی یک چیز عماد بده اونم خونه شون که خیلی ناجوره
همین بود من تا حالا بجز متین و عماد پیش کسی دیگه لخت نشدم من ج ... ن ... د ... ه نیستم
من فقط خیلی ساده ام .
دوباره رابطه ما شروع شد و متین هر روز بهم زنگ میزد و ۴۵ دقیقه حرف میزدیم
و خیلی خوب بود ولی دلهامون تنگ شده بود متین اومد ۳ روز پیشمون هر سه روزش رفتیم بیرون یه
روزش هم صبح رفتیم هم بعد از ظهر متین تو کافی نت حسابی حالش رو میکرد ازم لب میگرفت و حتی
کار دیگه هم میکرد . بالاخره دوستیمون ادامه داشت من به متین نامه میدادم ۲۰ صفحه ۲۰ صفحه و
جمع میکردم وقتی مییومد پیشم بهش میدادم و اونم همه رو جمع کرده بود و من همیشه تاریخ میزدم و
این یه خریت دیگه من بود ما دوستیمون به خوبی و با عشق ادامه داشت متین هم موبایل داشت خیلی
با هم حرف میزدیم و اون هر دوهفته یکبار به دیدنم میومد و ۲ - ۳ روز میموند و میرفت دوباره به تهران
اون خیلی از نظر لهجه و تیپ فرق کرده بود از اول با کلاس بود حالا ۱۰۰۰ برابر با کلاس شده بود خیلی
دوسش داشتم و میدونستم و مطمئن بودم که اونم دوسم داره تا اینکه شد بهمن و محرم اصلا انگار خدا
به ما لج کرده بود و میخواست توی ماههای عزیز مثل ماه رمضون و محرم حالمون رو بگیره مامان متین
رفت تهران و متین بهم گفت تا میتونی زنگ نزن و بعد از ۳ روز متین بهم زنگ زد و گفت وای دنیا مامانم
تموم نامه هاتو پیدا کرده و با خودش برده فقط جاش برام نامه نوشته که : گفته بودم تکرار بشه به مامان
دنیا میگم الان لحظه ی گفتن است صبح با دوستم سحر تو خونه بودیم که مامان متین زنگ زد بر عکس
دفعه اول که با اینکه ازم فیلم سکسی دیده باهام مهربون بود ایندفعه خیلی بهم توهین کرد و گفت
مطمئن باشم به مامانم میگه منم گریه ام گرفت و گریه کردم ازش معذرت خواستم اما اون باور نمیکرد
دیگه متین زنگ زد به مامانش بهش گفت اگه به مامان دنیا بگی من دیگه نمییام خونه و از این حرفها
مامان متین هم باز مارو بخشید و گفت خدا شاهده دفعه بعدی در کار باشه بابات میفهمه و قطع کرد
ولی من بهش زنگ زدم و گفتم اون فیلم رو چه کار کردین ؟ اونم گفت دارمش هنوز ممکنه به درد بخوره
خیلی حالم بد بود کلی گریه کردم بعدازظهر رفتم به متین زنگ زدم گفتم حتما میگه بازم ادامه بدیم ولی
نه نه نه گفت دنیا بهتره تمومش کنیم گفتم تو منو واسه ازدواج نمیخوای ؟ گفت نه نمیخواستم و حتی
اگه هم میخواستم و بخوام مامانم نمذاره دیگه بهتره هدیگه رو فراموش کنیم ولی من من احمق من
ساده من گوسفند من خر من سگ با گریه ازش التماس کردم ولم نکنه حتی اگه نمیخواد ازدواج کنیم باز
باهام بمونه و به پاش افتادم پشت تلفن اما قبول نمیکرد منم خداحافظی رو ترجیح دادم روز ولنتاین اومد
پیشم و قرار گذاشتیم واسهه آخرین بار همدیگه رو ببینیم وقتی دیدمش اول ازم لب گرفت و بعد هدیه
هامون رو بهم دادیم و شروع بع صحبت کردیم متین خواستار جدایی بود و من دیوونه ی متین و ادامه
دوستی با اون فکر میکردم فقط با متین خوشبخت میشم با اصرارهای زیاد من متین قبول کرد ادامه بدیم
ولی زیاد باهم تماس نداشته باشیم که وابسته نشیم و بهم گفت براش فقط یه دوستم و اصلا واسه
ازدواج رو من حسابی نمکنه و نخواهد کرد و منم که دیونه ی متین بودم و احساس جای عقلم اومده بود
قبول کردم و دوستیمون رو با ترس ادامه دادیم اگه مامانش باز میفهمید من بیچاره میشدم
دیگه متین باز برگشت تهران و طبق معمول دو هفته یه بار به دیدنم میامد ولی مثه اون موقع ها نبود که
هر ۳ روز باهم بریم بیرون فقط یک بار اونم ۱ ساعت بالاخره شد ۶ اسفند یک روز داشتیم با دوستام
سحر و زینب از دانشگاه بر میگشتیم یعنی منتظر تاکسی بودیم که یک سیئلو برامو وایستاد و ما ۳ نفر
هم تا حالا از این کارها نکرده بودیم بالاخره یکم گیر داد تا ما سه نفر سوار شدیم سیئلو حاوی
۲ سرنشین بود یکی عماد که راننده بود یکی هم رضا بغل راننده نشسته بود اینم بگم که سحر با یک
پسر غیرتی که دیونه بود یعنی مثل دیونه ها بود به اشم حامد دوست بود و زینب هم با ۳ نفر دوست بود
و نشون شده ی پسر عمه اش هم بود و منم با متین دوست بودیم البته هر روز و هر دقیقه که حرف
میزدیم دعوا داشتیم و دیگه از هم خسته شده بودیم ولی به این خاطر ادامه میدادیم که من فکر میکردم
زندگی بی متین = مرگ هه ...
بالاخره اونا مارو به جایی که میخواستیم رسوندن وای اگه بدنین چقدر عماد خوشکل بود من خیلی
نگاش نکردم اما دیدم که خیلی خوشگله و بالاخره موقعی که میخواستیم پیاده شیم عماد عزیزم به من
شماره داد و منم گرفتم تا پیاده شدیم باز ۲ کلاس داشتیم بهش زنگ زدم گفتم دوباره بیا و دوباره اومد و
مارو رسوند میخواستم باهاش دوست بشم تا هم بتونم از متین جدا بشم هم یک پسر ماشین دار
خوش قیافه به دردم میخورد دیگه ...
وای نمیدونین که چه ساده بودم و دیگه نیستم .
بالاخره با عماد دوست شدم حالا شده بود ۲ تا دوست پسر متین و عماد با هر دو ادامه میدادم و بیشتر
وقتها با عماد بودم و متین کم رنگ شده بود تا اینکه عید ۸۶ اومد و رفت و شد ۲۰ فروزدین با زینب و سحر
بیکار تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم که تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم حوصله مون سر نره در ضمن
زینب با وجود ۴ تا دوست پسر و نشون بودن با پسر عمه اش با شهاب دوست عماد دوست شد .
بالاخره برای اینکه حوصله مون سر نره زنگ زدیم به پسرخاله متین که به جای اینکه فرزاد برداره متین
برداشت و با سحر حرف زد و شماره گوشی خودش رو داد و گفت به خودم زنگ بزن من اصلا نمیتونستم
خیانت رو قبول کنم واسه همین داد زدم متین نامرد و همه چیو خراب کردم حالا یکی نیس بگه بابا تو
هم نامردی که در این بین ۳ هفته هم با یک مهرداد دوست شدم و قهر کردم یهنی ۲۰ فروردین فقط متین
و عماد بودن و مهرداد رو اسکل کردم چون ازش خوشم نمییومد.بالاخره با متین دعوا کردم و متین بهم
گفت از دستم خسته شده و نمیتونه تحملم کنه ۲۱ فروزدین برای همیشه با متین تمو کردم ولی خوب
هنوز گاهی وقتها چت میکنیم و تلفن هم حرف میزنیم هنوز متین عشق اولم رو دوست دارم چون من
نیستم متسن ۲ ماه به ۲ ماه مییاد اینجا و ما همدیگخ رو نیمبینیم خیلی ریخت و قیافش فرق کرده
هرچی هست مال من نیست وقتی با متین تموم کردم با وجود عماد ۱ هفته گریه کردم و سختی
کشیدم و به یادش بودم و هنوز هم به یادش میوفتم دلم میگره اون از من ۲۰ تا عکس داره با یک فیلم
سکسی که دست مامانشه .. حالا مونده بود عماد و یه دنیا شهوت عماد ... ازم خواست باهاش برم
خونه ولی من تجربه بدی داشتم و نمیرفتم بهم میگفت ازم زده میشه ولی من میترسیدم تا اینکه
راضی شدم ...
خسته شدم بقیه شو بعدا میگم
از متین عاجزانه خواستم به مامانش اجازه نده بیاد و بعد از چند دقیقه قطع کردیم .
قرار بود خواهرام بیان خونه مون که باهم بریم خونه مامان بزرگم چون شب احیا ۲۳ ام بود و
مامان بزرگ ام اینها مجلس داشتند من و نادیا و مینا هم میخواستیم بریم بعد از افطار بابام انار آورد
خوردیم توهمین حال ها بودیم که همه مون دور هم بودیم تلفن زنگ زد من برش داشتم متین بود وای
خدا بهم گفت دنیا میتونی صحبت کنی ؟ گفتم نه یه دفعه مامانش گوشی رو ازش گرفت و بهم گفت
عزیزم سلام آدرس خونه تون رو بده منم گفتم میخواین چیکار ؟ از یه طرف مامان و بابا و آبجی هام و
همه از اینور میگفتن کیه ؟ چی میگه ؟ از اونور هم هی ماما متین میگفت آدرس بده با خودت کار دارم
که یه دفعه صدای داد و بیداد متین اومد که گوشی رو از مامانش گرفت وقطع شد منم از ترسم همه
تلفن ها رو کشیدم و به اونام که حسابی بهم شک کرده بودن گفتم مامان سپید بوده رفتم تو اتاقم زدم
زیر گریه وای اینقدر حالم بود که خدا میدونه مامانم اومد تو اتاق گفت چرا گریه میکنی ؟ گفتم دلم
گرفته .گفت پاشو حاضر شو بریم خونه مامانی منم گفتم من نمییام شماها برین بالاخره من نرفتم و تا
اونا پاشون رو گذاشتن بیرون زنگ زدم مامان متین و بهش گفتم خواهش میکنم نیایین پیش مامانم دیگه
تکرار نمیشه و ... آخه ما که کاری نکردیم یه دوستی ساده بوده و اون بهم گفت : شما کاری نکردین از
خدا خجالت نکشیدین ؟ من فیلم و دیدم ؟ منم متعجب بودم که از کدوم فیلم حرف میزنه ؟ که بهم گفت
مگه از فیلم خبر نداری ؟ !!!!!!!!!!!!!!
آی دل غافل متین از من فیلم گرفته بود ...اونم یواشکی ...
گریه امونم نداد زدم زیر گریه و مامان متین که حال و روز منو دید گفت به خانواده ات هیچی نمیگم ولی
دیگه تکرار نشه و با متین رابطه طو تموم کن و اجازه داد فقط یه بار دیگه با متین حرف بزنم . گفته بودم
که مامان متین از معروف ترین آرایشگرها بود و آوازه ی زیادی داشت ...!
تلفن رو که قطع کردم متین زنگ زد از بیرون گوشی رو برداشتم فقط گفتم : متین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
و زدم زیر گریه من از این طرف گریه و متین هم از اونطرف گریه میکرد حالم از متین بهم میخورد ولی اونم
از ته دلش گریه میکرد با همه ی وجود و ازم معذرت میخواست و میگفت ببخشمش میگفت نادونی کرده
وای خدا اگه پخش میشد ؟؟؟؟ نمیدونم باید چه کار میکردم به متین گفتم ۵ دقیقه دیگه زنگ بزن زنگ
زدم به مامانش گفتم واسه فیلم چی ؟ اون چی میشه ؟ گفت از بابت اون خیالت راحت اونو میشکنم
ولی دخترم دیگه تکرار نکن و کلی نصیحت و چرت و پرت . با اینکه متین اینکارو کرده بود هنوز دوسش داشتم ولی نمیدونستم باید چه کار کنم ؟ متین دوباره زنگ زد حالم خراب بود گفتم ازت بدم مییاد دیگه
دوستت ندارم دیگه نمیخوام صداتو بشنوم و متین هم بلند گریه میکرد و میگفت این حرفها رو نزن دنیا
دنیا بی تو دنیام تاریکه
قطع کردم و زنگ زدم آژانش رفتم خونه مامان بزرگم با نادیا درد دل کردم ولی موضوع فیلم س.ک.س.ی
رو نگفتم و تو اون شب عزیز کلی گریه کردم و به درگاه خدا توبه کردم و خواستم توبه مو قبول کنه و
گناهام رو ببخشه . خواستم برام مشکلی نشه و ...
شب ساعت ۳.۳۰ خوابیدم تا ۹ که باز تنها بودم تو خونه و با صدای تلفن متین از خواب بیدار شدم
باز ازم معذرت خواست و منو منی که توبه کرده بودم ! منی که اینهمه بیچاره بودم که ازم فیلم گرفته
منی که داشتم دیونه میشدم رو دوباره خر کرد ...
هه خر م واقعا . یه حمق به تمام معنا ... سگ ... لعنتی چرا ؟
قبول کردم باز با متین باشم چون اینقد که گریه کرده و معذرت خواست باورم شد که واقعا دوسم داره و
گول خورده که فیلم گرفته و البته واقعا دوسم داشت و یکی از دلایلش هم که من قبول کردم این بود که با
همه ی اینها منم از ته دل دوسش داشتم هه فک کنم پسر ندیده بودم البته نه <.>دوسش داشتم !
دیگه مامانم کمتر میرفت خونه مامان بزرگم اینها و منم آخر ماه رمضون برای خداحافظی از متین که
میخواست بره تهران واسه کلاس باهاش رفتم بیرون و از هم خداحافظی کردیم ساعت ۸ میرفت ...
خسته شدم دیگه ... باز خدافظ ...
۲۱ شهریور بعد از ۱۶ روز با متین قرار داشتم. رفتم و اونم با پسرخاله اش فرزاد اومده بود من با متین
رفتیم پشت یه سیستم و متین خیلی فرق کرده بود دیگه موهاش فاشیون نبود و تیپش هم خیلی ساده
من میترسیدم که تحت تاثیر قرار گرفته باشه و نخواد دیگه باهام دوست بمونه ۱ ساعتی که پیشش
بودم به سختی گذشت البته اینقدر برام از مکه هدیه آورده بود
۲تا تی شرت - ۲ تا بلیز آستین بلند - سویشرت - شال - کفش رو فرشی
۱۲تا کش مو - ۳ تا انگشتر - ۳ جفت جوراب فانتزی - دامن و چند تا چیزه دیگه
بالاخره من رفتم خونه سحر اینها هدیه هام رو دادم بهش و چون اون روز به بهونه اینکه لیلا دوستم که با
رتبه ۹۹ دانشگاه قبول شده بهمون شیرینی بده رفته بودیم ۲ تا بلیزها رو بردم و به مامانم گفتم اینها رو
امروز خریدم دخترخالم اونجا بود تا دید خوشش اومد و گفت از کجا آدرس بده . هه
منم خالی بستم که دوستم از کیش میارن واسه فروش و ... گفت بریم منم گفتم تموم کرده
چه تابیل به خدا . چه قدر دروغ وای وای
راستی ۱۵ شهریور جوابهای کنکور اومد و من دانشگاه دولتی شهر خودم قبول شدم ولی متین نتونست
قبول بشه آزاد هم رشته ی متین رو نداشت . اصلا متین رشته شو دوشت نداشت متین دلش
میخواست بره تو کار هنر و عکاسی و فیلم برداری و .... بالاخره یه مدتی گذشت من و متین مثل قبل
بودیم متین هم اون روز واسه اینکه منو اذیتم کنه اون تیپو زده و موهاش ساده بوده تا مهر که بابابزرگم
فوت کرد ( بابای مامانم ) و داداشم که پیش ما نبود که هیچی اون داداشم هم همش باید با ماشین در
خدمت مامان و مامان بزرگ و ... مامانم که همش اونجا بود تازه منم شبها میرفتم اونجا و با دختر خاله
هام با هم بودیم و میخوابیدیم و .. کلی صفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.خلاصه دوستای من متین تو ماه
رمضون بهم گیر داد بیا خونمون منم هی میگفتم نه .اون هی میگفت اگه نیایی دیگه نمیتونی بیایی آخه
متین بعد از ماه رمضون میخواست بره تهران واسه اینکه دوره های عکاسی و فیلمبرداری و پرتره و ...
هزار تا کوفت و زهرمون دیگه رو بگذرونه دیگه منم با اصرار های متین قبول کردم .
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم
بالاخره رفتم خونه متین اینها البته با کلی ترس آخه مامانش آرایشگاه بود ولی تو ماه رمضون هر لحظه
امکان داشت بیاد خونه خیلی ریسک بزرگی بود اونم تو ماه به این عزیزی رمضون متین بهم گفت تابلو
بازی در نیار پاشو سحر بخور ولی نیت روزه نکن و ... منم شبش با مامانم نرفتم خونه مامان بزرگم
هرچی مینا و نادیا ازم خواستن برم ( دختر خاله هام) من قبول نکردم سحر هم بابام بیدارم کرد منم
خوردم و فرادش که ۸.۳۰ بیدار شدم داوود ( داداشم ) خونه بود البته رفت منم تنها شدم زنگ زدو خونه
مامان بزرگم و به مامانم گفتم میرم یه سر پیش سحر و بعدش هم سر راه میرم دنبال نادیا ( دبیرستان
میرفت) من منتظر شروع دانشگاه بودم . بعد هم مییایم خونه مامان بزرگ مامان طفلی منم از همه جا
بیخبر قبول کرد و من رفتم خونه متین اینها و ایندفعه کارشو کامل انجام داد من اصلا کاملا لخت نشده
بودم ولی اینبار هر دومون کاملا لخت بودیم و باهام از عقب ...
بالاخره بعد از ۲ ساعت که نزدیک تعطیلی نادیا بود حاضر شدم و با آژانش رفتم جلو مدرسه نادیاشون
پیاده شدم اینم بگم که متین که خیلی شهوتی شده بود گردنم رو کبود کرده بود حالا من با گردن کبود
شده چه میکردم ؟ حتما مامانم اینها میفهمیدن من روزی رفته بودم خونه متین اینها که فردا شبش
احیا ۲۳ ام بود . داری با خودت بهم لعنت میفرستی ؟ ! نه نکن من گمراه شدهه بودم چون داشتم از
عشق متین میسوختم چون دیونه وار دوسش داشتم بی اون اصلا زندگی برام ممکن نبود.
خونه مامان بزرگم به بهونه اینکه موهام رو که از حموم اومدم شونه نکردم شالم رو در نیاوردم
بعد از افطار همه مون اومدیم خونه منم مانتو و شالم رو در آوردم تا رفتم به بهونه سر درد بخوابم داداشم
اومد تو اتاق از بس گردنم تابلو شده بود تا وارد شد بهم گفت دنیا گردنت چرا اینجوری شده منم از ترس
زدم زیر گریه و گفتم امروز که رفتم خونه سحر اینها سحر دیوونه گاز گرفت .
اما قبول نکرد و میخواست منو بزنه البته داوود فکر نمیکرد پسر اینکارو کرده داوود بهم میگفت شما هم
جنس بازی میکنید ای داداش ساده ی من به خاطر سرر و صدای من و داوود مامانم اومد تو اتاقم گردنم و
دید بهش گفتم سریع زنگ زد به سحر طفلی سحر از همه جا بیخبر داشتم از ترس میمردم و گفت سحر
خانوم چرا گردن دنیا اینجوری شده الهی قربون خدا با این همه مهربونیش ... سحر هم موضوع روو گرفته
بود آخه میدونست میخوام برم پیش متین گفت خانم .... دستم و گاز گرفته منم گردنش و اون مدلی
کردم و منم با کلی قسم دروغ موضوع رو تموم کردم .البته مامانم گفت دیگه نمیذارم بری خونه سحر و ...
گفت دیگه خیلی بیرون میری هواهای کنکور و درساش تموم شد دیگه بشین تو خونه .
میبینین خدا چه مهربونه و بر عکس ما ها چه ظالم ... قربون بزرگی و رحیم بودنت خدا
فرداش باز من تنها و زنگ زدم متین متین گوشی رو برداشت ولی خیلی نامفهموم باهام حرف زد
۳۰ دقیقه بعد متین زنگ زد و گفت : دنیا بیچاره شدیم مامانم و بابام موضوع دوستی من و تو رو فهمیدن
مامانم میخواد بیاد خونه تون به مامانت همه چی رو بگه ... چشام سیاهی میرفت دنیا جلوی چشام
سیاه شد.
خسته شدم ... تا بعدا من برم
خوندین تا حالا شو ؟
دنـــــیـــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
من دلم پیش متین بود واسه همین هم یه تاکسی در بست گرفتم و برگشتم پارک به تاکسی گفتم
واسته و رفتم به متین گفتم : سلام اگه دوس دارین بیشتر آشنا بشیم بیایی بریم سوار تاکسی بشیم
و یه کم با هم صحبت کنیم اونم از خدا خواسته بعد با هم سوار تاکسی شدیم یه دور زدیم و به
خواسته ی متین جلوی یه کافی نت خیلی معروف شهر که بیشتر دوست دختر و دوست پسرها
اونجا میرن پیاده شدیم و رفتیم با هم پشت یک سیستم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن .
اولین باری بود که با یه پسر تنها نشسته بودم و حرف میزدیم . بعد از خودش و خانواده ش و خونه و ...
اینها برام گفت مامانش یکی از معروف ترین آرایشگرهای شهرمون بود وقتی فهمیدم کلی ذوق کردم.
منم بهش اسم و فامیل راستم رو گفتم و ۱ ساعت باهم حرف زدیم و من فهمیدم متین هم تا حالا با
هیچ دختری دوست نبوده و از من خوشش اومده و میخواد دوست بشیم متین فقط یه خواهر کوچیکتر از
خودش داشت ولی من ۲ تا خواهر بزرگ تر و ۲ تا برادر بزرگتر از خودم داشتم و با مامانم اینها فاصله
سنی زیادی داشتم . بعدش از یه کوچه رفتیم و منو تا ایستگاه تاکسی ها رسوند و بهم گفت منتظر
تلفنم هست .شب من همش به متین فکر میکردم و به حرفهاش اصلا برام یه چیز غیر عادی بود
دیوونه شده بودم . بی آنکه بشناسمش دوسش داشتم و کلی بهش فکر کردم تا خوابم برد.
روز ۸ خرداد من امتحان پاسکال ( سخت ترین درس رشته ما ) داشتم واسه همین هم صبح رفتم خونه
سارا دوستم که باهم بخونیم اما به جای درس خوندن رفتیم تو نت که دیدم متین هم آن هست
بهم گفت بهم زنگ میزنی ؟ منم به سارا گفتم و چون تنها بودیم گفت بزن بعدش بهش زنگ زدم و
۳۰ دقیقه حرف زدیم و اونم فردا امتحان داشت رفت درس بخونه و منم رفتم که بخونم اما نتونستم
مامان سارا که از سر کار اومد منو برد رسوند و من به جای درس همش به متین فکر میکردم
که باز دوباره بعد از ظهر تنها شدم و سریع زنگ زدم خونه متین اینها که خواهرش برداشت و منم قطع
کردم که ۱ دقیقه بعدش متین زنگ زد و باز ۱ ساعت حرف زدیم و قرار شد که فردا ساعت ۱۰ بعد از
امتحان همدیگه رو ببینیم دیگه دل تو دلم نبود تا اینکه متین نیومد سر قرار و بعد از ظهر بهم زنگ زد و
گفت امتحانش دیر شده رابطه ما ادامه داشت تا ۲۴ تیر که تولد متین بود و ازم خواست برم خونشون
منم بعد از کمی ترس و ... رفتم راستش متین بهم گفته بود اگه بیایی خونمون باید لب بدی بهم
دیگه رفتم خونشون . خونه شون واقعا قشنگ بود خیلی بهتر از خونه ما البته خونه ما از خودمون بود
ولی خونه اونها اجاره بود.هدیه تولدش رو دادم و بعد از یکم متین ازم خواست دراز بکشم تا ازم لب
بگیره منم دراز نکشیدم ولی خوب با زبون راضی ام کرد که دراز بکشم . وای خدا یعنی من همون دنیای
پاک و ترسو ۱ ماه پیشم ؟ نه کم کم داشتم از پاکی در مییومدم ...!
بعد از اینکه منو خوابوند و ازم لب گرفت یکم بیشتر هم پیشروی کرد ولی دیگه من داشت دیرم میشد و
نمیخواستم هم روش بهم بیشتر باز بشه ... لباش پوشیدم و آژانش گرفتم و رفتم خونه ...
مامان و بابای مبین ۱ مرداد رفتن مکه و خواهرش هم خونه مامان بزرگش بود و منم وقتی مامان و باباش
رفتن مکه ۳ بار رفتم خونه شون و هر بار هم بیشتر از قبل بهم نزدیک میشد . من و متین خیلی همدیگه
رو دوس داشتیم . و فقط با هم بودیم یک روز در میون هم روزی ۱.۳۰ تا ۳ ساعت با هم بیرون بودیم .
من خانواده ی واقعا سخت گیری داشتم اما از اونجایی که تا ۵ مرداد بکوب بکوب واسه کنکور میخوندم
حالا که فکر میکردن با دوستام میرم تفریح البته نه بیرون . من بهشون میگفتم میرم خونه سحر اینها و
باهم هستیم . یا خونه سارا اینها و ... و باز بخاطر اینکه بابام منو میرسوند جلو خونه دوستام زیاد بهم
شک نمیکردن و همیشه متین با تاکسی دربستی منو تا سر کوچه مون میرسوند . بعدش شد
۵ شهریور و متین رفت مکه و منم کلی دلم گرفت . هر روز از خونه زنگ میزدم به موبایل متین و
۳۰ دقیقه و ۴۰ دقیقه و اینها حرف میزدیم ...
بقیه اش باشه واسه بعد خسته شدم و ناراحت از یادآوری خاطره های قبلی ام ... !
زیاد شد فعلا خدانگهدار
غیرانتفاعی میرفتم وضمون نه خیلی بده نه خیلی عالی متوسط رو به بالا هستیم ولی در کل بابام
اصلا خسیس نیست و هرچی داره برای ما بچه هاش خرج میکنه منم بچه آخر خانواده ای بودم که
بابام و داداشهام و مامان و بالاخره همه روی من حسابی غیرت داشتندبابام صبحها منو میرسوند و
داداشم هم مییومد دنبالم ما ۵ تا بچه بودیم که آبجی هام هر دوشون ازدواج کرده بودن و داداش هام
هر دو مجرد بودن و یکی از اونا دانشجوی شهر دیگه بود و ۲۴ سالش بود و یکی هم بیکار بود و دیپلمه
۲۱ سالش هم بود از نظر قیافه خوب بودم ( قدی بلند و سبزه و در کل بد نبودم خوب)
بالاخره داشتم میگفتم من با هیچ پسری اصلا دوست نشده بودم با اینکه سوم دبیرستان بودم
ولی حالا یا اونی که میخواستم پیدا نکرده بودم یا واقعا میترسیدم نمیدونم دیگه ...
فروردین ۸۵ سر کلاس کنکور میز آخر نشسته بودم و با بی حوصلگی داشتم روز نیمکت نقاشی
میکردم که یه دفعه یه نوشته نظرم رو به خودش جلب کرد
من یه پسر مهربون و فقیر و خوشکل و خوش تیپ هستم
که میخوام با یه دختر پولدار و خوشگل و مهربون دوست بشم
اگه کسی هست آی دی منو ادد کنه و ...
زیرش هم آیدیش رو نوشته بود اون زمان من خیلی چت میکردم منم تصمیم گرفتم اددش کنم
ای دی اش رو نوشتم و گذشت تا اردیبهشت شد و منم اصلا یادم رفته بود از ای دی و نوشته ها و ...
وقتی باز روی نیمکت نشستم یه دفعه چشمم افتاد و منم یه ای دی الکی که داشتم زیرش براش
نوشتم و همون شب هم اددش کردم و چون آن بود چت کردیم بهم گفت اسمش متین هست
۲ ماه از خودم بزرگتر بود و رشته اش هم ساخت و تولید بود .
دیگه کم و بیش باهم چت میکردیم تا اینکه یه روز بهم وب داد منم دیدم که خیلی با نمکه
قشنگ یادمه که ۶ خرداد صبح بعد از امتحان موقع چت بهم شماره خونه شونو داد آخه هنوز موبایل
نداشت منم بعد از ظهر بعد از کلاس کنکور با دوستم سحر رفتم و از یه دکه تلفن زنگ زدم خونشون
که خودش گوشی رو برداشت و من باهاش یکم صحبت کردم و گفتم ۱.۳۰ زودتر از کلاس کنکور تعطیل
شدیم واسه همین هم میخوام با سحر برم پارک اونم گفت منم مییام.
من و سحر رفتیم پارک وای خدای من اولین باری بود که با یه پسر قرار داشتم ... اولین بار بود که قصد
داشتم به پیشنهاد مذکرم جواب بله بدم و این بود شروع گمراهی من .
البته اینم بگم من قبل متین با یه علی از تهران فقط چت و تلفن حرف زدن اونم یک ماه
با یه حسین از قم که فقط چت و تلفن اونم فقط ۱ ماه و یه محمد اونم فقط چت ۱ ماه بودم.
خوب با پسرها زیاد چت میکردم اماا نه عشقولانه ولی با علی . حسین . محمد عشقولانه چتیدم
خوب چون واسه سرگرمی منم بودن زود هم رابطه مون قطع میشدش و اصلا برام مهم نبود .
بالاخره رفتیم پارک با سحر و متین هم با یه پسره که بعدا فهمیدم پسرخالش بوده اومدن از دور دیدمش
بهش گفتم سلام اونم با یه لحن قشنگ گفت سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآم
بعد از همین یه سلام سحر نذاشت بمونم و منو کشوند به زور برد و تاکسی سوار شدیم و رفتیم
خیلی طولانی شد دیگه بقیه شو باز فردا مینویسم . نظر بدین که بدونم خوندین
خدا نگهدار فعلا ![]()