تبليغاتX
دنیای تاریک دنیا
فقط میخوام حرف بزنم.
سوم فنی ( کامپیوتر) بودم کلاس کنکور میرفتم منم دوس داشتم برم دانشگاه ولی نه آزاددبیرستان

غیرانتفاعی میرفتم وضمون نه خیلی بده نه خیلی عالی متوسط رو به بالا هستیم ولی در کل بابام

 اصلا خسیس نیست و هرچی داره برای ما بچه هاش خرج میکنه منم بچه آخر خانواده ای بودم که

 بابام و داداشهام و مامان و بالاخره همه روی من حسابی غیرت داشتندبابام صبحها منو میرسوند و

داداشم هم مییومد دنبالم ما ۵ تا بچه بودیم که آبجی هام هر دوشون ازدواج کرده بودن و داداش هام

هر دو مجرد بودن و یکی از اونا دانشجوی شهر دیگه بود و ۲۴ سالش بود و یکی هم بیکار بود و دیپلمه

۲۱ سالش هم بود از نظر قیافه خوب بودم ( قدی بلند و سبزه و در کل بد نبودم خوب)

بالاخره داشتم میگفتم من با هیچ پسری اصلا دوست نشده بودم با اینکه سوم دبیرستان بودم

ولی حالا یا اونی که میخواستم پیدا نکرده بودم یا واقعا میترسیدم نمیدونم دیگه ...

فروردین ۸۵ سر کلاس کنکور میز آخر نشسته بودم و با بی حوصلگی داشتم روز نیمکت نقاشی

میکردم که یه دفعه یه نوشته نظرم رو به خودش جلب کرد

من یه پسر مهربون و فقیر و خوشکل و خوش تیپ هستم

که میخوام با یه دختر پولدار و خوشگل و مهربون دوست بشم

اگه کسی هست آی دی منو ادد کنه و ...

زیرش هم آیدیش رو نوشته بود اون زمان من خیلی چت میکردم منم تصمیم گرفتم اددش کنم

ای دی اش رو نوشتم و گذشت تا اردیبهشت شد و منم اصلا یادم رفته بود از ای دی و نوشته ها و ...

وقتی باز روی نیمکت نشستم یه دفعه چشمم افتاد و منم یه ای دی الکی که داشتم زیرش براش

نوشتم و همون شب هم اددش کردم و چون آن بود چت کردیم بهم گفت اسمش متین هست

۲ ماه از خودم بزرگتر بود و رشته اش هم ساخت و تولید بود .

دیگه کم و بیش باهم چت میکردیم تا اینکه یه روز بهم وب داد منم دیدم که خیلی با نمکه

قشنگ یادمه که ۶ خرداد صبح بعد از امتحان موقع چت بهم شماره خونه شونو داد آخه هنوز موبایل

نداشت منم بعد از ظهر بعد از کلاس کنکور با دوستم سحر رفتم و از یه دکه تلفن زنگ زدم خونشون

که خودش گوشی رو برداشت و من باهاش یکم صحبت کردم و گفتم ۱.۳۰ زودتر از کلاس کنکور تعطیل

شدیم واسه همین هم میخوام با سحر برم پارک اونم گفت منم مییام.

من و سحر رفتیم پارک وای خدای من اولین باری بود که با یه پسر قرار داشتم ... اولین بار بود که قصد

داشتم به پیشنهاد مذکرم جواب بله بدم و این بود شروع گمراهی من .

البته اینم بگم من قبل متین با یه علی از تهران فقط چت و تلفن حرف زدن اونم یک ماه

با یه حسین از قم که فقط چت و تلفن اونم فقط ۱ ماه و یه محمد اونم فقط چت ۱ ماه بودم.

خوب با پسرها زیاد چت میکردم اماا نه عشقولانه ولی با علی . حسین . محمد عشقولانه چتیدم

خوب چون واسه سرگرمی منم بودن زود هم رابطه مون قطع میشدش و اصلا برام مهم نبود .

بالاخره رفتیم پارک با سحر و متین هم با یه پسره که بعدا فهمیدم پسرخالش بوده اومدن از دور دیدمش

بهش گفتم سلام اونم با یه لحن قشنگ گفت سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآم

بعد از همین یه سلام سحر نذاشت بمونم و منو کشوند به زور برد و تاکسی سوار شدیم و رفتیم

خیلی طولانی  شد دیگه بقیه شو باز فردا مینویسم . نظر بدین که بدونم خوندین

خدا نگهدار فعلا


+ نوشته شده توسط دنیا در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 18:9 |