خوندین تا حالا شو ؟
دنـــــیـــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...
من دلم پیش متین بود واسه همین هم یه تاکسی در بست گرفتم و برگشتم پارک به تاکسی گفتم
واسته و رفتم به متین گفتم : سلام اگه دوس دارین بیشتر آشنا بشیم بیایی بریم سوار تاکسی بشیم
و یه کم با هم صحبت کنیم اونم از خدا خواسته بعد با هم سوار تاکسی شدیم یه دور زدیم و به
خواسته ی متین جلوی یه کافی نت خیلی معروف شهر که بیشتر دوست دختر و دوست پسرها
اونجا میرن پیاده شدیم و رفتیم با هم پشت یک سیستم نشستیم و شروع کردیم به حرف زدن .
اولین باری بود که با یه پسر تنها نشسته بودم و حرف میزدیم . بعد از خودش و خانواده ش و خونه و ...
اینها برام گفت مامانش یکی از معروف ترین آرایشگرهای شهرمون بود وقتی فهمیدم کلی ذوق کردم.
منم بهش اسم و فامیل راستم رو گفتم و ۱ ساعت باهم حرف زدیم و من فهمیدم متین هم تا حالا با
هیچ دختری دوست نبوده و از من خوشش اومده و میخواد دوست بشیم متین فقط یه خواهر کوچیکتر از
خودش داشت ولی من ۲ تا خواهر بزرگ تر و ۲ تا برادر بزرگتر از خودم داشتم و با مامانم اینها فاصله
سنی زیادی داشتم . بعدش از یه کوچه رفتیم و منو تا ایستگاه تاکسی ها رسوند و بهم گفت منتظر
تلفنم هست .شب من همش به متین فکر میکردم و به حرفهاش اصلا برام یه چیز غیر عادی بود
دیوونه شده بودم . بی آنکه بشناسمش دوسش داشتم و کلی بهش فکر کردم تا خوابم برد.
روز ۸ خرداد من امتحان پاسکال ( سخت ترین درس رشته ما ) داشتم واسه همین هم صبح رفتم خونه
سارا دوستم که باهم بخونیم اما به جای درس خوندن رفتیم تو نت که دیدم متین هم آن هست
بهم گفت بهم زنگ میزنی ؟ منم به سارا گفتم و چون تنها بودیم گفت بزن بعدش بهش زنگ زدم و
۳۰ دقیقه حرف زدیم و اونم فردا امتحان داشت رفت درس بخونه و منم رفتم که بخونم اما نتونستم
مامان سارا که از سر کار اومد منو برد رسوند و من به جای درس همش به متین فکر میکردم
که باز دوباره بعد از ظهر تنها شدم و سریع زنگ زدم خونه متین اینها که خواهرش برداشت و منم قطع
کردم که ۱ دقیقه بعدش متین زنگ زد و باز ۱ ساعت حرف زدیم و قرار شد که فردا ساعت ۱۰ بعد از
امتحان همدیگه رو ببینیم دیگه دل تو دلم نبود تا اینکه متین نیومد سر قرار و بعد از ظهر بهم زنگ زد و
گفت امتحانش دیر شده رابطه ما ادامه داشت تا ۲۴ تیر که تولد متین بود و ازم خواست برم خونشون
منم بعد از کمی ترس و ... رفتم راستش متین بهم گفته بود اگه بیایی خونمون باید لب بدی بهم
دیگه رفتم خونشون . خونه شون واقعا قشنگ بود خیلی بهتر از خونه ما البته خونه ما از خودمون بود
ولی خونه اونها اجاره بود.هدیه تولدش رو دادم و بعد از یکم متین ازم خواست دراز بکشم تا ازم لب
بگیره منم دراز نکشیدم ولی خوب با زبون راضی ام کرد که دراز بکشم . وای خدا یعنی من همون دنیای
پاک و ترسو ۱ ماه پیشم ؟ نه کم کم داشتم از پاکی در مییومدم ...!
بعد از اینکه منو خوابوند و ازم لب گرفت یکم بیشتر هم پیشروی کرد ولی دیگه من داشت دیرم میشد و
نمیخواستم هم روش بهم بیشتر باز بشه ... لباش پوشیدم و آژانش گرفتم و رفتم خونه ...
مامان و بابای مبین ۱ مرداد رفتن مکه و خواهرش هم خونه مامان بزرگش بود و منم وقتی مامان و باباش
رفتن مکه ۳ بار رفتم خونه شون و هر بار هم بیشتر از قبل بهم نزدیک میشد . من و متین خیلی همدیگه
رو دوس داشتیم . و فقط با هم بودیم یک روز در میون هم روزی ۱.۳۰ تا ۳ ساعت با هم بیرون بودیم .
من خانواده ی واقعا سخت گیری داشتم اما از اونجایی که تا ۵ مرداد بکوب بکوب واسه کنکور میخوندم
حالا که فکر میکردن با دوستام میرم تفریح البته نه بیرون . من بهشون میگفتم میرم خونه سحر اینها و
باهم هستیم . یا خونه سارا اینها و ... و باز بخاطر اینکه بابام منو میرسوند جلو خونه دوستام زیاد بهم
شک نمیکردن و همیشه متین با تاکسی دربستی منو تا سر کوچه مون میرسوند . بعدش شد
۵ شهریور و متین رفت مکه و منم کلی دلم گرفت . هر روز از خونه زنگ میزدم به موبایل متین و
۳۰ دقیقه و ۴۰ دقیقه و اینها حرف میزدیم ...
بقیه اش باشه واسه بعد خسته شدم و ناراحت از یادآوری خاطره های قبلی ام ... !
زیاد شد فعلا خدانگهدار