۲۱ شهریور بعد از ۱۶ روز با متین قرار داشتم. رفتم و اونم با پسرخاله اش فرزاد اومده بود من با متین
رفتیم پشت یه سیستم و متین خیلی فرق کرده بود دیگه موهاش فاشیون نبود و تیپش هم خیلی ساده
من میترسیدم که تحت تاثیر قرار گرفته باشه و نخواد دیگه باهام دوست بمونه ۱ ساعتی که پیشش
بودم به سختی گذشت البته اینقدر برام از مکه هدیه آورده بود
۲تا تی شرت - ۲ تا بلیز آستین بلند - سویشرت - شال - کفش رو فرشی
۱۲تا کش مو - ۳ تا انگشتر - ۳ جفت جوراب فانتزی - دامن و چند تا چیزه دیگه
بالاخره من رفتم خونه سحر اینها هدیه هام رو دادم بهش و چون اون روز به بهونه اینکه لیلا دوستم که با
رتبه ۹۹ دانشگاه قبول شده بهمون شیرینی بده رفته بودیم ۲ تا بلیزها رو بردم و به مامانم گفتم اینها رو
امروز خریدم دخترخالم اونجا بود تا دید خوشش اومد و گفت از کجا آدرس بده . هه
منم خالی بستم که دوستم از کیش میارن واسه فروش و ... گفت بریم منم گفتم تموم کرده
چه تابیل به خدا . چه قدر دروغ وای وای
راستی ۱۵ شهریور جوابهای کنکور اومد و من دانشگاه دولتی شهر خودم قبول شدم ولی متین نتونست
قبول بشه آزاد هم رشته ی متین رو نداشت . اصلا متین رشته شو دوشت نداشت متین دلش
میخواست بره تو کار هنر و عکاسی و فیلم برداری و .... بالاخره یه مدتی گذشت من و متین مثل قبل
بودیم متین هم اون روز واسه اینکه منو اذیتم کنه اون تیپو زده و موهاش ساده بوده تا مهر که بابابزرگم
فوت کرد ( بابای مامانم ) و داداشم که پیش ما نبود که هیچی اون داداشم هم همش باید با ماشین در
خدمت مامان و مامان بزرگ و ... مامانم که همش اونجا بود تازه منم شبها میرفتم اونجا و با دختر خاله
هام با هم بودیم و میخوابیدیم و .. کلی صفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.خلاصه دوستای من متین تو ماه
رمضون بهم گیر داد بیا خونمون منم هی میگفتم نه .اون هی میگفت اگه نیایی دیگه نمیتونی بیایی آخه
متین بعد از ماه رمضون میخواست بره تهران واسه اینکه دوره های عکاسی و فیلمبرداری و پرتره و ...
هزار تا کوفت و زهرمون دیگه رو بگذرونه دیگه منم با اصرار های متین قبول کردم .
من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه
گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم
بالاخره رفتم خونه متین اینها البته با کلی ترس آخه مامانش آرایشگاه بود ولی تو ماه رمضون هر لحظه
امکان داشت بیاد خونه خیلی ریسک بزرگی بود اونم تو ماه به این عزیزی رمضون متین بهم گفت تابلو
بازی در نیار پاشو سحر بخور ولی نیت روزه نکن و ... منم شبش با مامانم نرفتم خونه مامان بزرگم
هرچی مینا و نادیا ازم خواستن برم ( دختر خاله هام) من قبول نکردم سحر هم بابام بیدارم کرد منم
خوردم و فرادش که ۸.۳۰ بیدار شدم داوود ( داداشم ) خونه بود البته رفت منم تنها شدم زنگ زدو خونه
مامان بزرگم و به مامانم گفتم میرم یه سر پیش سحر و بعدش هم سر راه میرم دنبال نادیا ( دبیرستان
میرفت) من منتظر شروع دانشگاه بودم . بعد هم مییایم خونه مامان بزرگ مامان طفلی منم از همه جا
بیخبر قبول کرد و من رفتم خونه متین اینها و ایندفعه کارشو کامل انجام داد من اصلا کاملا لخت نشده
بودم ولی اینبار هر دومون کاملا لخت بودیم و باهام از عقب ...
بالاخره بعد از ۲ ساعت که نزدیک تعطیلی نادیا بود حاضر شدم و با آژانش رفتم جلو مدرسه نادیاشون
پیاده شدم اینم بگم که متین که خیلی شهوتی شده بود گردنم رو کبود کرده بود حالا من با گردن کبود
شده چه میکردم ؟ حتما مامانم اینها میفهمیدن من روزی رفته بودم خونه متین اینها که فردا شبش
احیا ۲۳ ام بود . داری با خودت بهم لعنت میفرستی ؟ ! نه نکن من گمراه شدهه بودم چون داشتم از
عشق متین میسوختم چون دیونه وار دوسش داشتم بی اون اصلا زندگی برام ممکن نبود.
خونه مامان بزرگم به بهونه اینکه موهام رو که از حموم اومدم شونه نکردم شالم رو در نیاوردم
بعد از افطار همه مون اومدیم خونه منم مانتو و شالم رو در آوردم تا رفتم به بهونه سر درد بخوابم داداشم
اومد تو اتاق از بس گردنم تابلو شده بود تا وارد شد بهم گفت دنیا گردنت چرا اینجوری شده منم از ترس
زدم زیر گریه و گفتم امروز که رفتم خونه سحر اینها سحر دیوونه گاز گرفت .
اما قبول نکرد و میخواست منو بزنه البته داوود فکر نمیکرد پسر اینکارو کرده داوود بهم میگفت شما هم
جنس بازی میکنید ای داداش ساده ی من به خاطر سرر و صدای من و داوود مامانم اومد تو اتاقم گردنم و
دید بهش گفتم سریع زنگ زد به سحر طفلی سحر از همه جا بیخبر داشتم از ترس میمردم و گفت سحر
خانوم چرا گردن دنیا اینجوری شده الهی قربون خدا با این همه مهربونیش ... سحر هم موضوع روو گرفته
بود آخه میدونست میخوام برم پیش متین گفت خانم .... دستم و گاز گرفته منم گردنش و اون مدلی
کردم و منم با کلی قسم دروغ موضوع رو تموم کردم .البته مامانم گفت دیگه نمیذارم بری خونه سحر و ...
گفت دیگه خیلی بیرون میری هواهای کنکور و درساش تموم شد دیگه بشین تو خونه .
میبینین خدا چه مهربونه و بر عکس ما ها چه ظالم ... قربون بزرگی و رحیم بودنت خدا
فرداش باز من تنها و زنگ زدم متین متین گوشی رو برداشت ولی خیلی نامفهموم باهام حرف زد
۳۰ دقیقه بعد متین زنگ زد و گفت : دنیا بیچاره شدیم مامانم و بابام موضوع دوستی من و تو رو فهمیدن
مامانم میخواد بیاد خونه تون به مامانت همه چی رو بگه ... چشام سیاهی میرفت دنیا جلوی چشام
سیاه شد.
خسته شدم ... تا بعدا من برم