تبليغاتX
دنیای تاریک دنیا
حدود ۱ هفته ازش بی خبر بودم و دیگه داشتم میمیردم که زنگ زد

دوباره رابطه ما شروع شد و متین هر روز بهم زنگ میزد و ۴۵ دقیقه حرف میزدیم

و خیلی خوب بود ولی دلهامون تنگ شده بود متین اومد ۳ روز پیشمون هر سه روزش رفتیم بیرون یه

 روزش هم صبح رفتیم هم بعد از ظهر متین تو کافی نت حسابی حالش رو میکرد ازم لب میگرفت و حتی

 کار دیگه هم میکرد . بالاخره دوستیمون ادامه داشت من به متین نامه میدادم ۲۰ صفحه ۲۰ صفحه و

جمع میکردم وقتی مییومد پیشم بهش میدادم و اونم همه رو جمع کرده بود و من همیشه تاریخ میزدم و

این یه خریت دیگه من بود ما دوستیمون به خوبی و با عشق ادامه داشت متین هم موبایل داشت خیلی

 با هم حرف میزدیم و اون هر دوهفته یکبار به دیدنم میومد و ۲ - ۳ روز میموند و میرفت دوباره به تهران

اون خیلی از نظر لهجه و تیپ فرق کرده بود از اول با کلاس بود حالا ۱۰۰۰ برابر با کلاس شده بود خیلی

دوسش داشتم و میدونستم و مطمئن بودم که اونم دوسم داره تا اینکه شد بهمن و محرم اصلا انگار خدا

به ما لج کرده بود و میخواست توی ماههای عزیز مثل ماه رمضون و محرم حالمون رو بگیره مامان متین

رفت تهران و متین بهم گفت تا میتونی زنگ نزن و بعد از ۳ روز متین بهم زنگ زد و گفت وای دنیا مامانم

تموم نامه هاتو پیدا کرده و با خودش برده فقط جاش برام نامه نوشته که : گفته بودم تکرار بشه به مامان

 دنیا میگم الان لحظه ی گفتن است صبح با دوستم سحر تو خونه بودیم که مامان متین زنگ زد بر عکس

 دفعه اول که با اینکه ازم فیلم سکسی دیده باهام مهربون بود ایندفعه خیلی بهم توهین کرد و گفت

 مطمئن باشم به مامانم میگه منم گریه ام گرفت و گریه کردم ازش معذرت خواستم اما اون باور نمیکرد

دیگه متین زنگ زد به مامانش بهش گفت اگه به مامان دنیا بگی من دیگه نمییام خونه و از این حرفها

 مامان متین هم باز مارو بخشید و گفت خدا شاهده دفعه بعدی در کار باشه بابات میفهمه و قطع کرد

 ولی من بهش زنگ زدم و گفتم اون فیلم رو چه کار کردین ؟ اونم گفت دارمش هنوز ممکنه به درد بخوره

خیلی حالم بد بود کلی گریه کردم بعدازظهر رفتم به متین زنگ زدم گفتم حتما میگه بازم ادامه بدیم ولی

 نه نه نه گفت دنیا بهتره تمومش کنیم گفتم تو منو واسه ازدواج نمیخوای ؟ گفت نه نمیخواستم و حتی

 اگه هم میخواستم و بخوام مامانم نمذاره دیگه بهتره هدیگه رو فراموش کنیم ولی من من احمق من

 ساده من گوسفند من خر من سگ با گریه ازش التماس کردم ولم نکنه حتی اگه نمیخواد ازدواج کنیم باز

 باهام بمونه و به پاش افتادم پشت تلفن اما قبول نمیکرد منم خداحافظی رو ترجیح دادم روز ولنتاین اومد

 پیشم و قرار گذاشتیم واسهه آخرین بار همدیگه رو ببینیم وقتی دیدمش اول ازم لب گرفت و بعد هدیه

هامون رو بهم دادیم و شروع بع صحبت کردیم متین خواستار جدایی بود و من دیوونه ی متین و ادامه

 دوستی با اون فکر میکردم فقط با متین خوشبخت میشم با اصرارهای زیاد من متین قبول کرد ادامه بدیم

 ولی زیاد باهم تماس نداشته باشیم که وابسته نشیم و بهم گفت براش فقط یه دوستم و اصلا واسه

ازدواج رو من حسابی نمکنه و نخواهد کرد و منم که دیونه ی متین بودم و احساس جای عقلم اومده بود

 قبول کردم و دوستیمون رو با ترس ادامه دادیم اگه مامانش باز میفهمید من بیچاره میشدم

دیگه متین باز برگشت تهران و طبق معمول دو هفته یه بار به دیدنم میامد ولی مثه اون موقع ها نبود که

هر ۳ روز باهم بریم بیرون فقط یک بار اونم ۱ ساعت بالاخره شد ۶ اسفند یک روز داشتیم با دوستام

سحر و زینب از دانشگاه بر میگشتیم یعنی منتظر تاکسی بودیم که یک سیئلو برامو وایستاد و ما ۳ نفر

 هم تا حالا از این کارها نکرده بودیم بالاخره یکم گیر داد تا ما سه نفر سوار شدیم سیئلو حاوی

 ۲ سرنشین بود یکی عماد که راننده بود یکی هم رضا بغل راننده نشسته بود اینم بگم که سحر با یک

پسر غیرتی که دیونه بود یعنی مثل دیونه ها بود به اشم حامد دوست بود و زینب هم با ۳ نفر دوست بود

 و نشون شده ی پسر عمه اش هم بود و منم با متین دوست بودیم البته هر روز و هر دقیقه که حرف

میزدیم دعوا داشتیم و دیگه از هم خسته شده بودیم ولی به این خاطر ادامه میدادیم که من فکر میکردم

 زندگی بی متین = مرگ هه ...

بالاخره اونا مارو به جایی که میخواستیم رسوندن وای اگه بدنین چقدر عماد خوشکل بود من خیلی

نگاش نکردم اما دیدم که خیلی خوشگله و بالاخره موقعی که میخواستیم پیاده شیم عماد عزیزم به من

 شماره داد و منم گرفتم تا پیاده شدیم باز ۲ کلاس داشتیم بهش زنگ زدم گفتم دوباره بیا و دوباره اومد و

 مارو رسوند میخواستم باهاش دوست بشم تا هم بتونم از متین جدا بشم هم یک پسر ماشین دار

خوش قیافه به دردم میخورد دیگه ...

وای نمیدونین که چه ساده بودم و دیگه نیستم .

بالاخره با عماد دوست شدم حالا شده بود ۲ تا دوست پسر متین و عماد با هر دو ادامه میدادم و بیشتر

وقتها با عماد بودم و متین کم رنگ شده بود تا اینکه عید ۸۶ اومد و رفت و شد ۲۰ فروزدین با زینب و سحر

 بیکار تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم که تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم حوصله مون سر نره در ضمن

زینب با وجود ۴ تا دوست پسر و نشون بودن با پسر عمه اش با شهاب دوست عماد دوست شد .

بالاخره برای اینکه حوصله مون سر نره زنگ زدیم به پسرخاله متین که به جای اینکه فرزاد برداره متین

برداشت و با سحر حرف زد و شماره گوشی خودش رو داد و گفت به خودم زنگ بزن من اصلا نمیتونستم

 خیانت رو قبول کنم واسه همین داد زدم متین نامرد و همه چیو خراب کردم حالا یکی نیس بگه بابا تو

هم نامردی که در این بین ۳ هفته هم با یک مهرداد دوست شدم و قهر کردم یهنی ۲۰ فروردین فقط متین

 و عماد بودن و مهرداد رو اسکل کردم چون ازش خوشم نمییومد.بالاخره با متین دعوا کردم و متین بهم

 گفت از دستم خسته شده و نمیتونه تحملم کنه ۲۱ فروزدین برای همیشه با متین تمو کردم ولی خوب

هنوز گاهی وقتها چت میکنیم و تلفن هم حرف میزنیم هنوز متین عشق اولم رو دوست دارم چون من

 نیستم متسن ۲ ماه به ۲ ماه مییاد اینجا و ما همدیگخ رو نیمبینیم خیلی ریخت و قیافش فرق کرده

هرچی هست مال من نیست وقتی با متین تموم کردم با وجود عماد ۱ هفته گریه کردم و سختی

کشیدم و به یادش بودم و هنوز هم به یادش میوفتم دلم میگره اون از من ۲۰ تا عکس داره با یک فیلم

 سکسی که دست مامانشه .. حالا مونده بود عماد و یه دنیا شهوت عماد ... ازم خواست باهاش برم

 خونه ولی من تجربه بدی داشتم و نمیرفتم بهم میگفت ازم زده میشه ولی من میترسیدم تا اینکه

راضی شدم ...

 

خسته شدم بقیه شو بعدا میگم

 

 


+ نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:18 |