<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>دنیای تاریک دنیا</title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/</link>
<description>فقط بذار بگم ... نصیحت نکن و بخون ... بذار خالی بشم ... لعنتی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 08 Sep 2007 13:03:04 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>فقط راجع به توله سگ و دافوله ی از دست رفته اش دختر خاموش</title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-8.aspx</link>
<description>بسه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی دیگه براتون از خودم گفتم . هنوز عماد هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسش هم دارم.دوسم هم داره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما مهر میره سربازی.نمیدونم وقتی بره باز با هم هستیم یا نه ؟ میره و میاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی دیشب با توله سگ چت کردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برام با سند تو آل فرستاده بود که : دلمان شدیداّ دوست دختر میخواهد . سامی هم دوست بدارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یکی نیست بگه توله سگ&amp;nbsp; . بی وجدان . بی همه چیز . بی ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من که دهنم پاره ست هر چی برسه میگم اون دختر خاموش که دوستدارت بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دیونه معلومه از جنس اون حوس بازهایی که دلت هر روز هوس داره با یکی باشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو چت فکر کرد من دختر خاموشم ؟ بهم گفت گفتم نه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت تو دخترخاله ی خنگشی ؟ بهم گفت گفتم نه !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت پس تو شقایقی گفتم نه . . .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فکر کنم اگر ادامه دار میشد اسم تموم دافوله هاشو یکی یکی میگفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه زود باخت . . . چه خزعبلات بزرگتر از دهنش میگوید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم چرا دختر خاموش نه ؟ گفت : دوستش نداشتم . خواستم از طریق او با عشق آشنا شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که نشد . کثافت بهش گفتم قیافه اش ؟ گفت بی ریخت . حالت بهم میخوره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با دختر خاموش از همه جا بی خبر چت کردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او نیز دل خوشی از توله سگ نداشت گفت اول از روی مسخره بازی با او بود اما بعد اورا دوست داشت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عکسش را دیدم . خدا واقعا او را زیبا خلق کرده بود . موهای زیبا . چشمان زیبا . لبهای هوس انگیز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;او واقعا فرشته است .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس توله سگ ... نفهم ... بشین سر جات و اینقد قد قد اضافی نکن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من یه دخترم اما با همه دخترها فرق دارم من مثه اونا جلوی احساس گنگ یه پسر کم نمییارم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من پسرهای احمق و هوس بازی مثله توله سگ رو زود میشناسم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اونا رو ک . س ام هم حساب نمیکنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سعی میکنم برام بشن آلت بازی ... سعی کردم توله سگ را نیز به بازی بگیرم اما نتونستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا اون زرنگ بود و یا من بد جلوه کردم کار خودم رو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باید بگم در ضمن&amp;nbsp;از دختر خاموش&amp;nbsp;متنفر بودم&amp;nbsp;.&amp;nbsp; ازش بدم مییاد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هی دختر خاموش فکر میکردم بد ریختی و بد هیکل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کلا با اسم وبلاگت حال نمیکنم و نخواهم کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چون دوست ندارم خاموش باشی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما&amp;nbsp;دختر خاموش قیافه ی بسیار زیبا ... هیکل خیلیل س.ک.س.ی دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگر از او متنفر نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و اما توله ی مارقولیده جان مادرت دیگر احساسات لطیف دختران را به بازی نگیر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اخ که باز میخواهد یکی دیگر را اسکل کند مثه دختر خاموش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواهشا دخترا اسکل نشن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جانم به قربانتان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی وبلاگ جدید زدی ؟ چون تا دیشب با سامی بهم میگفتی دلم بغل میخواهد که اشک بریزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما اامروز با مترسک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پس توله سگه مترسک وبلاگ نو مبارک&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Sep 2007 13:03:04 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=8</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-8.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کل کل نکن که اسکل میشییی </title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 363px; HEIGHT: 315px&quot; height=316 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://www.fotosearch.com/comp/pds/pds149/a-pair-of-white-tennis-shoes-with-undone-shoe-laces-sit-next-to-each-~-rbv2_17.jpg&quot; width=385 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;چیه ؟ با خوندن نوشته هام ... سر گذشتم از من بدتون اومد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;من ج . ن . د . ه نیستمممممممممممممم لعنتی ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;این سرگذشت من بود میدونین خیلیا بدتر از من هستن&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هی تو سامی آره خود تو من میخوام مجهول بمونم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;فقط همین دنیام همین وبس &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ولی راستش بذار بگم چیزی نمیشه نه نه خفه شو دنیا دهنت رو ببند&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ههه خر شدم ... این چه حرفی بود من زدم ؟ هیچی مسخره بود&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هی تو مریمی . شیما یا نه اونایی که مییان دیوونه ها من تازه دختر خوبه هستم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بد اگه بیاد بنویسه اه چی میشه ؟ ؟ ؟ ؟&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;یه مرجان میشناسم به خیلی ها داده و میده &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;ک.و.ن داره قد هوا اینقد این لامممممممممسب رو داده که گنده شده&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;هفته ای ۷ روز میده البته حق داره مادر خرابه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;مادرش رو اگه ببینی اقت میاد&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;زنیکه دماغ عملی . . . &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;به جز شوهرش با یهنفر ارتباط داره&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;جون حسن کچل جدی میگم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&amp;nbsp;خوبه نوشتن بهم حال داد راستی دیروز رفتم خونه عماد اینها زدم تو پرش&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفت بخواب . . . نخوابیدم طفلی سیخ کرده بود اساسی ولی ناکام موند میگفت تا صبح&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;از درد کمر خوابش نبرده اشکال نداره . . . ولی جدی با همه دهاتیتش دوسش دارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بهش گفتم عماد نه به تو . نه به خانواده ی تو&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;خندید گفت من از اونا جدام&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;گفته : دنیا اگه با کسی دیگه بریزین رو هم هرسه مون رو میکشک &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;حسابی کله خرههه شوخی نیسش که&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بسه دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;لعنتی ... از این کلمه خوشم مییییاد اساسی&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;بای فظ&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Aug 2007 19:46:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>با زینب رفتیم خونه عماد شون آخه شهاب هم بود وای نمیدونین چه ضد حالی خوردم . وقتی وارد شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با چه خونه ای ربرو شدم درست برعکس متین بود یک خونه ی خیلی بی ریخت و جوات هر ۲ تا اتاق &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتن که توش کامپیوتر بود و کمد دیواریهش در نداشت وای افتضاح بود و همچنین صندلی کامپیوتری&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;داشتم که حالم بهم میخورد هر فرش یک رنگ و موکتهای بریده بریده و رنگارنگ پرده های کثیف و پاره&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;مبل و این چیزا هم که بیا پایین داشتم از خجالت جلو زینب میمردم معلوم بود مامان شلخته ی دهاتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;داره فکر کنم کلاس عماد فقط قیافه ی خیلی قشنگش و سیئلوشون بود هیچ چیز دیگه برام قابل تحمل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نبود برامون چایی آورد وای هر لیوانی یک رنگ حتی دسته قندون هم شکسته بود و سینی شون هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که بهتره نگم من که لب به چایی نزدم من و عماد رفتیم تو یک اتاق دیگه و یک زیرانداز با یک رویه خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زشت پهن بود بهم گفت دراز بکش ولی من مقاومت کردم بالاخره منو خوابوند و خودش هم روم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کارش که تموم شد ... ریخت روی کمر و بدن من داشت حالم بهم میخورد اصلا نمیشد متین و عماد رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مقایسه کرد سرش داد زدم گفت اه کثافت بدم مییاد اونم با دستمال کاغذی بدنم رو پاک کرد لباس &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پوشیدم و با زینب رفتیم خونه حالم بد بود چون خونه شون خیلی ناجور بود&amp;nbsp; و هم اون کارو کرد و اون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کثیفی ها رو ریخت روی بدن من ادامه دادیم و من ماهی ۳ - ۴ بار به عماد حال میدادم زینب با شهاب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قهر کرد و با یه عادل و جواد دوست شد منم تو اردیبهشت با عماد که دوست بودم ولی زیاد بهش علاقه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نداشتم با زینب رفتیم سرقرار و یک محمد بهم شماره داد باهاش آشنا شدم از من ۶ ماه کوچیکتر بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسش داشتم اون چون بچه بود احساسات جالبی داشت تو ۱ ماهی که باهاش دوست بودم برام ۱۰ تا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;هدیه گرفت و واقعا دوسم داشت اگه یه روز بهم زنگ نمیزد میخواست دیونه بشه برام نامه میداد و حدودا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;یک چیزی بود مثل متین آخه مامان محمد هم آرایشگر معروفی بود نه به معروفی مامان متین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;( ای بابا هرچی آرایشگره گیر من میوفته)بعد از دو هفته بهم گفت دنیا خیلی دوست دارم میخوام برام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبر کنی من تورو واسه ازدواج میخوام و این چیزاها عماد هم بهم علاقه زیادی پیدا کرده بود و میگفت اگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بفهمه با پسر دیگه ای رابطه دارم میده پرده مو بزنن و چون خیلی دوستای لاتی داشت منم میدونستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که میتونه با محمد هم به خاطر سن کمش هم به خاطر عماد تموم کردم طفلی محمد چقدر گریه کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی گناه داشت . الان که ماه مرداد هستیم من هنوز با عماد دوستم یعنی الان فقط با عماد دوستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باهاش خونه میرم و کلی حال میکنیم با هم . البته من س..ک..س دوست ندارم خیلی ولی نمیخوام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عماد شهوتی که عقلش تو آلتشه رو از دست میدم من میگم خوشکله شما یه چیزی میشنوین خیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;عماد رو امتحان کردم ولی پا نمیده من عماد رو دوسش دارم نه به اندازه ای که متین رو دوسش داشتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;راستی مامانم فهمید من با متین دوست بودم ولی نمیدونه خونه شون رفتم . الان عماد برام اس ام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اس داد من دوستش دارم اونم منو دوست داره که با هیچ دختری دوست نمیشه و بهم گفت چون خیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دوستم داره دیگه منو خونه نمیبره و شهوتش رو میذاره برای بعد ازدواج امیدوارم از عماد عزیزم شکست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نخورم تموم خوانواده ی عماد هم میدونن من و عماد دوستیم حتی فکر کنم به مامانش گفته منو رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسه ازدواج میخواد آخه مامانش برام از سوریه یک عالمه سوغاتی آورده و یکبار هم ناهار دعوتم کرده اند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;البته من نرفتم ولی یک چیز عماد بده اونم خونه شون که خیلی ناجوره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همین بود من تا حالا بجز متین و عماد پیش کسی دیگه لخت نشدم من ج ... ن ... د ... ه&amp;nbsp; نیستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من فقط خیلی ساده ام .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Aug 2007 09:37:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>حدود ۱ هفته ازش بی خبر بودم و دیگه داشتم میمیردم که زنگ زد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره رابطه ما شروع شد و متین هر روز بهم زنگ میزد و ۴۵ دقیقه حرف میزدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و خیلی خوب بود ولی دلهامون تنگ شده بود متین اومد ۳ روز پیشمون هر سه روزش رفتیم بیرون یه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;روزش هم صبح رفتیم هم بعد از ظهر متین تو کافی نت حسابی حالش رو میکرد ازم لب میگرفت و حتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;کار دیگه هم میکرد . بالاخره دوستیمون ادامه داشت من به متین نامه میدادم ۲۰ صفحه ۲۰ صفحه و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جمع میکردم وقتی مییومد پیشم بهش میدادم و اونم همه رو جمع کرده بود و من همیشه تاریخ میزدم و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این یه خریت دیگه من بود ما دوستیمون به خوبی و با عشق ادامه داشت متین هم موبایل داشت خیلی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;با هم حرف میزدیم و اون هر دوهفته یکبار به دیدنم میومد و ۲ - ۳ روز میموند و میرفت دوباره به تهران &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اون خیلی از نظر لهجه و تیپ فرق کرده بود از اول با کلاس بود حالا ۱۰۰۰ برابر با کلاس شده بود خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوسش داشتم و میدونستم و مطمئن بودم که اونم دوسم داره تا اینکه شد بهمن و محرم اصلا انگار خدا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به ما لج کرده بود و میخواست توی ماههای عزیز مثل ماه رمضون و محرم حالمون رو بگیره مامان متین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفت تهران و متین بهم گفت تا میتونی زنگ نزن و بعد از ۳ روز متین بهم زنگ زد و گفت وای دنیا مامانم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تموم نامه هاتو پیدا کرده و با خودش برده فقط جاش برام نامه نوشته که : گفته بودم تکرار بشه به مامان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دنیا میگم الان لحظه ی گفتن است صبح با دوستم سحر تو خونه بودیم که مامان متین زنگ زد بر عکس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دفعه اول که با اینکه ازم فیلم سکسی دیده باهام مهربون بود ایندفعه خیلی بهم توهین کرد و گفت&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;مطمئن باشم به مامانم میگه منم گریه ام گرفت و گریه کردم ازش معذرت خواستم اما اون باور نمیکرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه متین زنگ زد به مامانش بهش گفت اگه به مامان دنیا بگی من دیگه نمییام خونه و از این حرفها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;مامان متین هم باز مارو بخشید و گفت خدا شاهده دفعه بعدی در کار باشه بابات میفهمه و قطع کرد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;ولی من بهش زنگ زدم و گفتم اون فیلم رو چه کار کردین ؟ اونم گفت دارمش هنوز ممکنه به درد بخوره &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خیلی حالم بد بود کلی گریه کردم بعدازظهر رفتم به متین زنگ زدم گفتم حتما میگه بازم ادامه بدیم ولی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نه نه نه گفت دنیا بهتره تمومش کنیم گفتم تو منو واسه ازدواج نمیخوای ؟ گفت نه نمیخواستم و حتی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اگه هم میخواستم و بخوام مامانم نمذاره دیگه بهتره هدیگه رو فراموش کنیم ولی من من احمق من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;ساده من گوسفند من خر من سگ با گریه ازش التماس کردم ولم نکنه حتی اگه نمیخواد ازدواج کنیم باز&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;باهام بمونه و به پاش افتادم پشت تلفن اما قبول نمیکرد منم خداحافظی رو ترجیح دادم روز ولنتاین اومد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;پیشم و قرار گذاشتیم واسهه آخرین بار همدیگه رو ببینیم وقتی دیدمش اول ازم لب گرفت و بعد هدیه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هامون رو بهم دادیم و شروع بع صحبت کردیم متین خواستار جدایی بود و من دیوونه ی متین و ادامه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دوستی با اون فکر میکردم فقط با متین خوشبخت میشم با اصرارهای زیاد من متین قبول کرد ادامه بدیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;ولی زیاد باهم تماس نداشته باشیم که وابسته نشیم و بهم گفت براش فقط یه دوستم و اصلا واسه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ازدواج رو من حسابی نمکنه و نخواهد کرد و منم که دیونه ی متین بودم و احساس جای عقلم اومده بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;قبول کردم و دوستیمون رو با ترس ادامه دادیم اگه مامانش باز میفهمید من بیچاره میشدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه متین باز برگشت تهران و طبق معمول دو هفته یه بار به دیدنم میامد ولی مثه اون موقع ها نبود که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر ۳ روز باهم بریم بیرون فقط یک بار اونم ۱ ساعت بالاخره شد ۶ اسفند یک روز داشتیم با دوستام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سحر و زینب از دانشگاه بر میگشتیم یعنی منتظر تاکسی بودیم که یک سیئلو برامو وایستاد و ما ۳ نفر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;هم تا حالا از این کارها نکرده بودیم بالاخره یکم گیر داد تا ما سه نفر سوار شدیم سیئلو حاوی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۲ سرنشین بود یکی عماد که راننده بود یکی هم رضا بغل راننده نشسته بود اینم بگم که سحر با یک &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پسر غیرتی که دیونه بود یعنی مثل دیونه ها بود به اشم حامد دوست بود و زینب هم با ۳ نفر دوست بود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;و نشون شده ی پسر عمه اش هم بود و منم با متین دوست بودیم البته هر روز و هر دقیقه که حرف &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میزدیم دعوا داشتیم و دیگه از هم خسته شده بودیم ولی به این خاطر ادامه میدادیم که من فکر میکردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;زندگی بی متین = مرگ هه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره اونا مارو به جایی که میخواستیم رسوندن وای اگه بدنین چقدر عماد خوشکل بود من خیلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاش نکردم اما دیدم که خیلی خوشگله و بالاخره موقعی که میخواستیم پیاده شیم عماد عزیزم به من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;شماره داد و منم گرفتم تا پیاده شدیم باز ۲ کلاس داشتیم بهش زنگ زدم گفتم دوباره بیا و دوباره اومد و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;مارو رسوند میخواستم باهاش دوست بشم تا هم بتونم از متین جدا بشم هم یک پسر ماشین دار &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوش قیافه به دردم میخورد دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وای نمیدونین که چه ساده بودم و دیگه نیستم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره با عماد دوست شدم حالا شده بود ۲ تا دوست پسر متین و عماد با هر دو ادامه میدادم و بیشتر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتها با عماد بودم و متین کم رنگ شده بود تا اینکه عید ۸۶ اومد و رفت و شد ۲۰ فروزدین با زینب و سحر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بیکار تو حیاط دانشگاه نشسته بودیم که تصمیم گرفتیم یه کاری کنیم حوصله مون سر نره در ضمن &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زینب با وجود ۴ تا دوست پسر و نشون بودن با پسر عمه اش با شهاب دوست عماد دوست شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره برای اینکه حوصله مون سر نره زنگ زدیم به پسرخاله متین که به جای اینکه فرزاد برداره متین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برداشت و با سحر حرف زد و شماره گوشی خودش رو داد و گفت به خودم زنگ بزن من اصلا نمیتونستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خیانت رو قبول کنم واسه همین داد زدم متین نامرد و همه چیو خراب کردم حالا یکی نیس بگه بابا تو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هم نامردی که در این بین ۳ هفته هم با یک مهرداد دوست شدم و قهر کردم یهنی ۲۰ فروردین فقط متین&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;و عماد بودن و مهرداد رو اسکل کردم چون ازش خوشم نمییومد.بالاخره با متین دعوا کردم و متین بهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;گفت از دستم خسته شده و نمیتونه تحملم کنه ۲۱ فروزدین برای همیشه با متین تمو کردم ولی خوب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز گاهی وقتها چت میکنیم و تلفن هم حرف میزنیم هنوز متین عشق اولم رو دوست دارم چون من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;نیستم متسن ۲ ماه به ۲ ماه مییاد اینجا و ما همدیگخ رو نیمبینیم خیلی ریخت و قیافش فرق کرده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچی هست مال من نیست وقتی با متین تموم کردم با وجود عماد ۱ هفته گریه کردم و سختی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کشیدم و به یادش بودم و هنوز هم به یادش میوفتم دلم میگره اون از من ۲۰ تا عکس داره با یک فیلم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;سکسی که دست مامانشه .. حالا مونده بود عماد و یه دنیا شهوت عماد ... ازم خواست باهاش برم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خونه ولی من تجربه بدی داشتم و نمیرفتم بهم میگفت ازم زده میشه ولی من میترسیدم تا اینکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راضی شدم ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته شدم بقیه شو بعدا میگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 07 Aug 2007 18:47:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قسمت 4 </title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از متین عاجزانه خواستم به مامانش اجازه نده بیاد و بعد از چند دقیقه قطع کردیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قرار بود خواهرام بیان خونه مون که باهم بریم خونه مامان بزرگم چون شب احیا ۲۳ ام بود و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان بزرگ&amp;nbsp;ام اینها مجلس داشتند من و نادیا و مینا هم میخواستیم بریم بعد از افطار بابام انار آورد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوردیم توهمین حال ها بودیم که همه مون دور هم بودیم تلفن زنگ زد من برش داشتم متین بود وای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خدا بهم گفت&amp;nbsp;دنیا میتونی صحبت کنی ؟ گفتم نه یه دفعه مامانش گوشی رو ازش گرفت و بهم گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عزیزم سلام آدرس خونه تون رو بده منم گفتم میخواین چیکار ؟ از یه طرف مامان و بابا و آبجی هام و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه از اینور میگفتن کیه ؟ چی میگه ؟ از اونور هم هی ماما متین میگفت آدرس بده با خودت کار دارم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که یه دفعه صدای داد و بیداد متین اومد که گوشی رو از مامانش گرفت وقطع شد منم از ترسم همه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;تلفن ها رو کشیدم و به اونام که حسابی بهم شک کرده بودن گفتم مامان سپید بوده رفتم تو اتاقم زدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زیر گریه وای اینقدر حالم بود که خدا میدونه مامانم اومد تو اتاق گفت چرا گریه میکنی ؟ گفتم دلم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گرفته .گفت پاشو حاضر شو بریم خونه مامانی منم گفتم من نمییام شماها برین بالاخره من نرفتم و تا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونا پاشون رو گذاشتن بیرون زنگ زدم مامان متین و بهش گفتم خواهش میکنم نیایین پیش مامانم دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;تکرار نمیشه و ... آخه ما که کاری نکردیم یه دوستی ساده بوده و اون بهم گفت : شما کاری نکردین از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا خجالت نکشیدین ؟ من فیلم و دیدم ؟ منم متعجب بودم که از کدوم فیلم حرف میزنه ؟ که بهم گفت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مگه از فیلم خبر نداری ؟ !!!!!!!!!!!!!!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;آی دل غافل متین از من فیلم گرفته بود ...اونم یواشکی ...&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گریه امونم نداد زدم زیر گریه و مامان متین که حال و روز منو دید گفت به خانواده ات هیچی نمیگم ولی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه تکرار نشه و با متین رابطه طو تموم کن و اجازه داد فقط یه بار دیگه با متین حرف بزنم . گفته بودم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که مامان متین از معروف ترین آرایشگرها بود و آوازه ی زیادی داشت ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفن رو که قطع کردم متین زنگ زد از بیرون گوشی رو برداشتم فقط گفتم : متین چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و زدم زیر گریه من از این طرف گریه و متین هم از اونطرف گریه میکرد حالم از متین بهم میخورد ولی اونم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ته دلش گریه میکرد با همه ی وجود و ازم معذرت میخواست و میگفت ببخشمش میگفت نادونی کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;وای خدا اگه پخش میشد ؟؟؟؟ نمیدونم باید چه کار میکردم به متین گفتم ۵ دقیقه دیگه زنگ بزن زنگ &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زدم به مامانش گفتم واسه فیلم چی ؟ اون چی میشه ؟ گفت از بابت اون خیالت راحت اونو میشکنم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی دخترم دیگه تکرار نکن و کلی نصیحت و چرت و پرت . با اینکه متین اینکارو کرده بود هنوز دوسش داشتم ولی نمیدونستم باید چه کار کنم ؟ متین دوباره زنگ زد حالم خراب بود گفتم ازت بدم مییاد دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دوستت ندارم دیگه نمیخوام صداتو بشنوم و متین هم بلند گریه میکرد و میگفت این حرفها رو نزن دنیا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=5&gt;دنیا بی تو دنیام تاریکه&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قطع کردم و زنگ زدم آژانش رفتم خونه مامان بزرگم با نادیا درد دل کردم ولی موضوع فیلم س.ک.س.ی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;رو نگفتم و تو اون شب عزیز کلی گریه کردم و به درگاه خدا توبه کردم و خواستم توبه مو قبول کنه و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گناهام رو ببخشه . خواستم برام مشکلی نشه و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شب ساعت ۳.۳۰ خوابیدم تا ۹ که باز تنها بودم تو خونه و با صدای تلفن متین از خواب بیدار شدم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باز ازم معذرت خواست و منو منی که توبه کرده بودم ! منی که اینهمه بیچاره بودم که ازم فیلم گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منی که داشتم دیونه میشدم رو دوباره خر کرد ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;هه خر م واقعا . یه حمق به تمام معنا ... سگ ... لعنتی چرا ؟&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول کردم باز با متین باشم چون اینقد که گریه کرده و معذرت خواست باورم شد که واقعا دوسم داره و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گول خورده که فیلم گرفته و البته واقعا دوسم داشت و یکی از دلایلش هم که من قبول کردم این بود که با&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;همه ی اینها منم از ته دل دوسش داشتم هه فک کنم پسر ندیده بودم البته نه &amp;lt;.&amp;gt;دوسش داشتم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه مامانم کمتر میرفت خونه مامان بزرگم اینها و منم آخر ماه رمضون برای خداحافظی از متین که &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواست بره تهران واسه کلاس باهاش رفتم بیرون و از هم خداحافظی کردیم ساعت ۸ میرفت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خسته شدم دیگه ... باز خدافظ ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 06 Aug 2007 17:44:16 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوتا قبلی رو اگه بخونی اینو میفهمیش</title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱ شهریور بعد از ۱۶ روز با متین قرار داشتم. رفتم و اونم با پسرخاله اش فرزاد اومده بود من با متین &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتیم پشت یه سیستم و متین خیلی فرق کرده بود دیگه موهاش فاشیون نبود و تیپش هم خیلی ساده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;من میترسیدم که تحت تاثیر قرار گرفته باشه و نخواد دیگه باهام دوست بمونه ۱ ساعتی که پیشش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودم به سختی گذشت البته اینقدر برام از مکه هدیه آورده بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲تا تی شرت - ۲ تا بلیز آستین بلند - سویشرت - شال - کفش رو فرشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۱۲تا کش مو - ۳ تا انگشتر - ۳ جفت جوراب فانتزی - دامن و چند تا چیزه دیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره من رفتم خونه سحر اینها هدیه هام رو دادم بهش و چون اون روز به بهونه اینکه لیلا دوستم که با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رتبه ۹۹ دانشگاه قبول شده بهمون شیرینی بده رفته بودیم ۲ تا بلیزها رو بردم و به مامانم گفتم اینها رو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز خریدم دخترخالم اونجا بود تا دید خوشش اومد و گفت از کجا آدرس بده . هه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم خالی بستم که دوستم از کیش میارن واسه فروش و ... گفت بریم منم گفتم تموم کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چه تابیل به خدا . چه قدر دروغ وای وای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;راستی ۱۵ شهریور جوابهای کنکور اومد و من دانشگاه دولتی شهر خودم قبول شدم ولی متین نتونست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قبول بشه آزاد هم رشته ی متین رو نداشت . اصلا متین رشته شو دوشت نداشت متین دلش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میخواست بره تو کار هنر و عکاسی و فیلم برداری و .... بالاخره یه مدتی گذشت من و متین مثل قبل&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بودیم متین هم اون روز واسه اینکه منو اذیتم کنه اون تیپو زده و موهاش ساده بوده تا مهر که بابابزرگم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;فوت کرد ( بابای مامانم ) و داداشم که پیش ما نبود که هیچی اون داداشم هم همش باید با ماشین در&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خدمت مامان و مامان بزرگ و ... مامانم که همش اونجا بود تازه منم شبها میرفتم اونجا و با دختر خاله &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هام با هم بودیم و میخوابیدیم و .. کلی صفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا.خلاصه دوستای من متین تو ماه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رمضون بهم گیر داد بیا خونمون منم هی میگفتم نه .اون هی میگفت اگه نیایی دیگه نمیتونی بیایی آخه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;متین بعد از ماه رمضون میخواست بره تهران واسه اینکه دوره های عکاسی و فیلمبرداری و پرتره و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هزار تا کوفت و زهرمون دیگه رو بگذرونه دیگه منم با اصرار های متین قبول کردم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;من میرم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمیشه &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;گل من خوب میدونی بی تو تک و تنهام عزیزم اگه تو نباشی میمیرم&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره رفتم خونه متین اینها البته با کلی ترس آخه مامانش آرایشگاه بود ولی تو ماه رمضون هر لحظه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امکان داشت بیاد خونه خیلی ریسک بزرگی بود اونم تو ماه به این عزیزی رمضون متین بهم گفت تابلو &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بازی در نیار پاشو سحر بخور ولی نیت روزه نکن و ... منم شبش با مامانم نرفتم خونه مامان بزرگم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هرچی مینا و نادیا ازم خواستن برم ( دختر خاله هام) من قبول نکردم سحر هم بابام بیدارم کرد منم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوردم و فرادش که ۸.۳۰ بیدار شدم داوود ( داداشم ) خونه بود البته رفت منم تنها شدم زنگ زدو خونه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان بزرگم و به مامانم گفتم میرم یه سر پیش سحر و بعدش هم سر راه میرم دنبال نادیا ( دبیرستان &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میرفت) من منتظر شروع دانشگاه بودم . بعد هم مییایم خونه مامان بزرگ مامان طفلی منم از همه جا &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بیخبر قبول کرد و من رفتم خونه متین اینها و ایندفعه کارشو کامل انجام داد من اصلا کاملا لخت نشده &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بودم ولی اینبار هر دومون کاملا لخت بودیم و باهام از عقب ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره بعد از ۲ ساعت که نزدیک تعطیلی نادیا بود حاضر شدم و با آژانش رفتم جلو مدرسه نادیاشون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پیاده شدم اینم بگم که متین که خیلی شهوتی شده بود گردنم رو کبود کرده بود حالا من با گردن کبود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شده چه میکردم ؟ حتما مامانم اینها میفهمیدن من روزی رفته بودم خونه متین اینها که فردا شبش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;احیا ۲۳ ام بود . داری با خودت بهم لعنت میفرستی ؟ ! نه نکن من گمراه شدهه بودم چون داشتم از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عشق متین میسوختم چون دیونه وار دوسش داشتم بی اون اصلا زندگی برام ممکن نبود.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خونه مامان بزرگم به بهونه اینکه موهام رو که از حموم اومدم شونه نکردم شالم رو در نیاوردم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از افطار همه مون اومدیم خونه منم مانتو و شالم رو در آوردم تا رفتم به بهونه سر درد بخوابم داداشم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اومد تو اتاق از بس گردنم تابلو شده بود تا وارد شد بهم گفت دنیا گردنت چرا اینجوری شده منم از ترس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;زدم زیر گریه و گفتم امروز که رفتم خونه سحر اینها سحر دیوونه گاز گرفت .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اما قبول نکرد و میخواست منو بزنه البته داوود فکر نمیکرد پسر اینکارو کرده داوود بهم میگفت شما هم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;جنس بازی میکنید ای داداش ساده ی من به خاطر سرر و صدای من و داوود مامانم اومد تو اتاقم گردنم و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;دید بهش گفتم سریع زنگ زد به سحر طفلی سحر از همه جا بیخبر داشتم از ترس میمردم و گفت سحر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خانوم چرا گردن دنیا اینجوری شده الهی قربون خدا با این همه مهربونیش ... سحر هم موضوع روو گرفته&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بود آخه میدونست میخوام برم پیش متین گفت خانم .... دستم و گاز گرفته منم گردنش و اون مدلی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کردم و منم با کلی قسم دروغ موضوع رو تموم کردم .البته مامانم گفت دیگه نمیذارم بری خونه سحر و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت دیگه خیلی بیرون میری هواهای کنکور و درساش تموم شد دیگه بشین تو خونه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میبینین خدا چه مهربونه و بر عکس ما ها چه ظالم ... قربون بزرگی و رحیم بودنت خدا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فرداش باز من تنها و زنگ زدم متین متین گوشی رو برداشت ولی خیلی نامفهموم باهام حرف زد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳۰ دقیقه بعد متین زنگ زد و گفت : دنیا بیچاره شدیم مامانم و بابام موضوع دوستی من و تو رو فهمیدن&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامانم میخواد بیاد خونه تون به مامانت همه چی رو بگه ... چشام سیاهی میرفت دنیا جلوی چشام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سیاه شد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;خسته شدم ... تا بعدا من برم&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 17:04:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#33ff00 size=6&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT color=#33ff00 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;U&gt;خوندین تا حالا شو ؟&lt;/U&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;دنـــــیـــ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا...&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من دلم پیش متین بود واسه همین هم یه تاکسی در بست گرفتم و برگشتم پارک به تاکسی گفتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واسته و رفتم به متین گفتم&amp;nbsp;: سلام اگه دوس دارین بیشتر آشنا بشیم بیایی بریم سوار تاکسی بشیم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و&amp;nbsp;یه کم با هم صحبت کنیم اونم از خدا خواسته بعد&amp;nbsp;با هم سوار تاکسی شدیم یه دور زدیم و به &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خواسته ی&amp;nbsp;متین جلوی یه کافی نت خیلی معروف شهر که بیشتر دوست دختر و دوست پسرها &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اونجا&amp;nbsp;میرن پیاده شدیم و رفتیم با هم پشت یک سیستم نشستیم&amp;nbsp;و شروع کردیم به حرف زدن .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اولین باری بود که با یه پسر تنها نشسته بودم و حرف میزدیم . بعد از خودش و خانواده ش و خونه و ... &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اینها برام گفت مامانش یکی از معروف ترین آرایشگرهای شهرمون بود وقتی فهمیدم کلی ذوق کردم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم بهش اسم و فامیل راستم رو گفتم و ۱ ساعت باهم حرف زدیم و من فهمیدم متین هم تا حالا با &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هیچ دختری دوست نبوده و از من خوشش اومده و میخواد دوست بشیم متین فقط یه خواهر کوچیکتر از&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;خودش داشت ولی من ۲ تا خواهر بزرگ تر و ۲ تا برادر بزرگتر از خودم داشتم و با مامانم اینها فاصله &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سنی زیادی داشتم . بعدش از یه کوچه رفتیم و منو تا ایستگاه تاکسی ها رسوند و بهم گفت منتظر &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تلفنم هست .شب من همش به متین فکر میکردم و به حرفهاش اصلا برام یه چیز غیر عادی بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیوونه شده بودم . بی آنکه بشناسمش دوسش داشتم و کلی بهش فکر کردم تا خوابم برد.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;روز ۸ خرداد من امتحان پاسکال ( سخت ترین درس رشته ما ) داشتم واسه همین هم صبح رفتم خونه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;سارا دوستم که باهم بخونیم اما به جای درس خوندن رفتیم تو نت که دیدم متین هم آن هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهم گفت بهم زنگ میزنی ؟ منم به سارا گفتم و چون تنها بودیم گفت بزن بعدش بهش زنگ زدم و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۳۰ دقیقه حرف زدیم و اونم فردا امتحان داشت رفت درس بخونه و منم رفتم که بخونم اما نتونستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان سارا که از سر کار اومد منو برد رسوند و من به جای درس همش به متین فکر میکردم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که باز دوباره بعد از ظهر تنها شدم و سریع زنگ زدم خونه متین اینها که خواهرش برداشت و منم قطع &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کردم که ۱ دقیقه بعدش متین زنگ زد و باز ۱ ساعت حرف زدیم و قرار شد که فردا ساعت ۱۰ بعد از &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امتحان همدیگه رو ببینیم دیگه دل تو دلم نبود تا اینکه متین نیومد سر قرار و بعد از ظهر بهم زنگ زد و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گفت امتحانش دیر شده رابطه ما ادامه داشت تا ۲۴ تیر که تولد متین بود و ازم خواست برم خونشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منم بعد از کمی ترس و ... رفتم راستش متین بهم گفته بود اگه بیایی خونمون باید لب بدی بهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه رفتم خونشون . خونه شون واقعا قشنگ بود خیلی بهتر از خونه ما البته خونه ما از خودمون بود &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی خونه اونها اجاره بود.هدیه تولدش رو دادم و بعد از یکم متین ازم خواست دراز بکشم تا ازم لب &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بگیره منم دراز نکشیدم ولی خوب با زبون راضی ام کرد که دراز بکشم . وای خدا یعنی من همون دنیای&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پاک و ترسو ۱ ماه پیشم ؟ نه کم کم داشتم از پاکی در مییومدم ...!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از اینکه منو خوابوند و ازم لب گرفت یکم بیشتر هم پیشروی کرد ولی دیگه من داشت دیرم میشد و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیخواستم هم روش بهم بیشتر باز بشه ... لباش پوشیدم و آژانش گرفتم و رفتم خونه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مامان و بابای مبین ۱ مرداد رفتن مکه و خواهرش هم خونه مامان بزرگش بود و منم وقتی مامان و باباش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;رفتن مکه ۳ بار رفتم خونه شون و هر بار هم بیشتر از قبل بهم نزدیک میشد . من و متین خیلی همدیگه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;رو دوس داشتیم . و فقط با هم بودیم یک روز در میون هم روزی ۱.۳۰ تا ۳ ساعت با هم بیرون بودیم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من خانواده ی واقعا سخت گیری داشتم اما از اونجایی که تا ۵ مرداد بکوب بکوب واسه کنکور میخوندم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا که فکر میکردن با دوستام میرم تفریح البته نه بیرون . من بهشون میگفتم میرم خونه سحر اینها و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;باهم هستیم . یا خونه سارا اینها و ... و باز بخاطر اینکه بابام منو میرسوند جلو خونه دوستام زیاد بهم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شک نمیکردن و همیشه متین با تاکسی دربستی منو تا سر کوچه مون میرسوند . بعدش شد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;۵ شهریور و متین رفت مکه و منم کلی دلم گرفت . هر روز از خونه زنگ میزدم به موبایل متین و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳۰ دقیقه و ۴۰ دقیقه و اینها حرف میزدیم ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;بقیه اش باشه واسه بعد خسته شدم و ناراحت از یادآوری خاطره های قبلی ام ... ! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;زیاد شد فعلا خدانگهدار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 05 Aug 2007 08:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فقط میخوام حرف بزنم.</title>
<link>http://donyayedonya.blogfa.com/post-1.aspx</link>
<description>سوم فنی ( کامپیوتر) بودم کلاس کنکور میرفتم منم دوس داشتم برم دانشگاه ولی نه آزاددبیرستان 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غیرانتفاعی میرفتم وضمون نه خیلی بده نه خیلی عالی متوسط رو به بالا هستیم ولی در کل بابام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;اصلا خسیس نیست و هرچی داره برای ما بچه هاش خرج میکنه منم بچه آخر خانواده ای بودم که&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;بابام و داداشهام و مامان و بالاخره همه روی من حسابی غیرت&amp;nbsp;داشتندبابام صبحها منو میرسوند و &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داداشم هم مییومد دنبالم ما ۵ تا بچه بودیم که آبجی هام هر دوشون ازدواج کرده بودن و داداش هام &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هر دو مجرد بودن و یکی از اونا دانشجوی شهر دیگه بود و ۲۴ سالش بود و یکی هم بیکار بود و دیپلمه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲۱ سالش هم بود از نظر قیافه خوب بودم ( قدی بلند و سبزه و در کل بد نبودم خوب) &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره داشتم میگفتم من با هیچ پسری اصلا دوست نشده بودم با اینکه سوم دبیرستان بودم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ولی حالا یا اونی که میخواستم پیدا نکرده بودم یا واقعا میترسیدم نمیدونم دیگه ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;فروردین&amp;nbsp;۸۵ سر کلاس کنکور میز آخر نشسته بودم و با بی حوصلگی داشتم روز نیمکت نقاشی &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میکردم که یه دفعه یه نوشته نظرم رو به خودش جلب کرد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;من یه پسر مهربون و فقیر و خوشکل و خوش تیپ هستم &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;که میخوام با یه دختر پولدار و خوشگل و مهربون دوست بشم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;اگه کسی هست آی دی منو ادد کنه و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;زیرش هم آیدیش رو نوشته بود اون زمان من خیلی&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#000000&gt; چت میکردم منم تصمیم گرفتم اددش کنم&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ای دی اش رو نوشتم و گذشت تا اردیبهشت شد و منم اصلا یادم رفته بود از ای دی و نوشته ها و ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی باز روی نیمکت نشستم یه دفعه چشمم افتاد و منم یه ای دی الکی که داشتم زیرش براش &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نوشتم و همون شب هم اددش کردم و چون آن بود چت کردیم بهم گفت اسمش متین هست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ ماه از خودم بزرگتر بود و رشته اش هم ساخت و تولید بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دیگه کم و بیش باهم چت میکردیم تا اینکه یه روز بهم وب داد منم دیدم که خیلی با نمکه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;قشنگ یادمه که ۶ خرداد صبح بعد از امتحان موقع چت بهم شماره خونه شونو داد آخه هنوز موبایل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نداشت منم بعد از ظهر بعد از کلاس کنکور با دوستم سحر رفتم و از یه دکه تلفن زنگ زدم خونشون&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;که خودش گوشی رو برداشت و من باهاش یکم صحبت کردم و گفتم ۱.۳۰ زودتر از کلاس کنکور تعطیل &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شدیم واسه همین هم میخوام با سحر برم پارک اونم گفت منم مییام.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من و سحر رفتیم پارک وای خدای من اولین باری بود که با یه پسر قرار داشتم ... اولین بار بود که قصد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داشتم به پیشنهاد مذکرم جواب بله بدم و این بود شروع گمراهی من .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;البته اینم بگم من قبل متین با یه علی از تهران فقط چت و تلفن حرف زدن اونم یک ماه &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با یه حسین از قم که فقط چت و تلفن اونم فقط ۱ ماه و یه محمد اونم فقط چت ۱ ماه بودم.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب با پسرها زیاد چت میکردم اماا نه عشقولانه ولی با علی . حسین . محمد عشقولانه چتیدم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خوب چون واسه سرگرمی منم بودن زود هم رابطه مون قطع میشدش و اصلا برام مهم نبود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بالاخره رفتیم پارک با سحر و متین هم با یه پسره که بعدا فهمیدم پسرخالش بوده اومدن از دور دیدمش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بهش گفتم سلام اونم با یه لحن قشنگ گفت سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــآم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بعد از همین یه سلام سحر نذاشت بمونم و منو کشوند به زور برد و تاکسی سوار شدیم و رفتیم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;خیلی طولانی&amp;nbsp; شد دیگه بقیه شو باز فردا مینویسم . نظر بدین که بدونم خوندین&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#33ff00&gt;خدا نگهدار فعلا &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot; width=18&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 04 Aug 2007 14:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=donyayedonya&amp;postid=1</comments>
<dc:creator>donyayedonya</dc:creator>
<guid>http://donyayedonya.blogfa.com/post-1.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
